تبليغاتX
بـنـدرگــنـاوه
مطالب مورد علاقه این حقیر از فرهنگ- هنر - مذهب
اخبار جدید جام جهانی:از زیدان می پرسن این چه حرکتی بود شما انجام دادین؟ از شما یعید بود؟ می گه: مرتیکه عوضی به من گفت علی دایی!!!

من دادم تو ام بده . من مفتی دادم تو هم مفتی بده . درسته درد داره ولی ثواب داره (سازمان انتقال خون)

سوال کنکور در افغانستان : از کجا کفتر می ایه؟ 1 از اون پایین کفتر می ایه 2 از اون بالا کفتر می ایه 3 اصلا کفتر نمی ایه کفتر با زاویه 30 درجه نسبت به افق به صورت مارپیچ می ایه

الهی تو خورشید بشی من زمین که سالی یک بار من دور تو بگردم ولی تو سالی 365 بار دور من بگردی

رو یه برگ نوشتم دوستت دارم ولی تو مثل بز خوردیش

در زندگی راه های زیادی به ازادی وجود دارد فقط باید بهای ان را پرداخت……………از رسالت 500 تومان. از انقلاب 300تومان…………..

به علی دایی می گن بازی ایران مکزیک چطور بود؟ می گه وسطی باحالی بود خداییش فقط چند بار توپ خورد تو سرم

می دونی چیه؟ دیگه فوتبالم فایده نداره همون انرزی هسته ای رو عشقه

رشته های مخصوص اقایون:

مخ زدن دختر بسیجی در 10 ثانیه 2 تحمل 10 دختر سمج در 60 ثانیه 3 دوی استقامت در حیاط مدرسه دخترانه 4 رقابت با دخترها در رشته چونه زدن و پر حرفی پشت موبایل و تلفن(سنگین ترین رشته که اغلب اقایون انصراف می دن) 5 ناز کشی دختر( می دونم خیلی سخته)

رشته های مخصوص خانوم ها:

پیچوندن دوست پسر در کمتر از یک چشم به هم زدن

2 گریه و زاری به مدت سه روز 3 مخ نشدن در کمتر از 10 ثانیه (خیلی سخته می دونم) 4 برای یک بار هم که شده ناز نکردن ( این قسمت رو هم بانوان انصراف می دن ) 5 تجمل یک پسر سمج در 1 ثانیه (چون پسرا خیلی سمج ترن تخفیف دادیم تا مشتری شوید)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت   توسط عبدالرضا محمدي نژاد | 

حضرت علي (ع) در سيزده رجب سال 30 عام الفيل در کعبه به دنيا آمد مادرش فاطمه بنت اسد و پدرش ابوطالب نام داشت. در بيست و يکم ماه رمضان سال 40 هجري در شهر کوفه به درجه شهادت رسيد. قبر مطهرش در نجف اشرف قرار دارد.


بخشهاي زندگاني امام علي (ع)
با توجه به اينکه اميرمومنان ده سال پيش از بعثت پيامبر (ص) ديده به جهان گشود و در حوادث تاريخ اسلام هموارده در کنار پيامبر اسلام (ص) قرار داشت و پس از درگذشت آن حضرت نيز سي سال زندگي نمود، ميتوان مجموع عمر 63 ساله او را به پنج بخش زير تقسيم نمود:

1- از ولادت تا بعثت پيامبر اسلام،

2- از بعثت تا هجرت پيامبر به مدينه،

3- از هجرت تا درگذشت پيامبر اسلام،

4- از رحلت پيامبر اسلام تا آغاز خلافت آن حضرت،

5- دوران خلافت آن بزرگوار


1- از ولادت تا بعثت پيامبر اسلام( ص)
چنانکه اشاره کرديم، اگر مجموع عمر علي (ع) را به پنج بخش تقسيم کنيم، نخستين بخش آن را زندگي امام پيش از بعثت پيامبر تشکيل ميدهد. مقدار عمر امام در اين بخش از ده سال تجاوز نميکند زيرا زماني که علي (ع) ديده به جهان گشود، بيش از سي سال از عمر پيامبر نگذشته بود و پيامبر در چهل سالگي به رسالت مبعوث گرديد، بنابراين علي (ع) در موقع بعثت پيامبر بيش از ده سال نداشت.


در آغوش پيامبر
علي(ع) در اين دوره که دوره حساس شکلگيري شخصيت و دوره پذيرش تربيتي و روحي او بود، در خانه حضرت محمد (ص) و تحت تربيت او به سربرد. مورخان اسلامي در اين زمينه مينويسند:

يک سال، قحطي بزرگي در مکه رخ داد. در آن زمان ابوطالب عموي پيامبر داراي عائله زياد و هزينه سنگيني بود. حضرت محمد (ص )به عموي ديگر خود «عباس» که از ثروتمندترين افراد بني هاشم بود، پيشنهاد کرد که هر کدام از ما يکي از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببريم تا فشار مالي ابوطالب کم شود، عباس موافقت کرد، و هر دو نزد ابوطالب رفتند و موضو(ع) را با او در ميان گذاشتند. ابوطالب با اين پيشنهاد موافقت کرد. در نتيجه عباس، «جعفر» و حضرت محمد ص «علي» را به خانه خود برد. علي (ع) همچنان در خانه آن حضرت بود تا آنکه خداوند او را به نبوت مبعوث فرمود و علي (ع) او را تصديق کرد و از او پيروي نمود.(1) پيامبر اسلام (ص) پس از گرفتن علي (ع) فرمود: همان را برگزيدم که خدا او را براي من برگزيد.(2)

از آنجا که حضرت محمد (ص) در سنين کودکي - پس از درگذشت عبدالمطلب - در حانه عمويش ابوطالب و تحت کفالت او بزرگ شده بود، ميخواست با تربيت يکي از فرزندان او، زحمات وي و همسرش فاطمه بنت اسد را جبران کند و از ميان فرزندان او نظر به علي (ع) داشت.

علي (ع) در دوران خلافت خود، در خطبه «قاصعه» به اين دوره تربيتي خود اشاره نموده و ميفرمايد:

«شما (ياران پيامبر) از خويشاوندي نزديک من با رسول خدا و موقعيت خاصي که با آن حضرت داشتم آگاهيد و ميدانيد موقعي که من خردسال بودم، پيامبر مرا در آغوش ميگرفت و به سينه خود ميفشرد و مرا در بستر خود ميخوابانيد به طوري که من بدن او را لمس ميکردم، بوي خوش آن را ميشنيدم و او غذا در دهان من ميگذارد.

من همچون بچهاي که به دنبال مادرش ميرود، همه جا همراه او ميرفتم، هر روز يکي از فضائل اخلاقي خود را به من تعليم ميکرد و دستور ميداد که از آن پيروي کنم.»(3)


علي (ع) در غار حرأ
حضرت محمد (ص) پيش از آنکه به رسالت مبعوث شود، سالي يک ماه در غار حرأ به عبادت ميپرداخت (4)و در اين مدت اگر تهيدستي نزد وي ميرفت به او طعام ميداد و وقتي که ماه به پايان ميرسيد و ميخواست به خانه برگردد، ابتدأا به مسجدالحرام ميرفت و هفت بار يا هر قدر که خدا ميخواست خانه خدا را طواف ميکرد و سپس به منزل خود باز ميگشت. (5)

قرائن نشان ميدهد که حضرت محمد (ص) با عنايت شديدي که نسبت به علي (ع) داشت او را در آن يک ماه همراه خود به حرأ ميبرد.

وقتي که فرشته وحي براي نخستين بار در همان غار بر حضرت محمد (ص) نازل شد و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، علي (ع) در کنار آن حضرت بود و آن روز از همان ماهي بود که حضرت محمد (ص) براي عبادت به کوه حرأ ميرفت.

علي (ع) در خطبه «قاصعه» در اين باره ميفرمايد:

«پيامبر هر سال در کوه حرأ به عبادت ميپرداخت و جز من کسي او را نميديد...هنگامي که وحي بر آن حضرت نازل شد، صداي ناله شيطان را شنيدم، به رسول خدا عرض کردم: اين ناله چيست؟ فرمود: اين ناله شيطان است و علت نالهاش اين است که او از اينکه در روي زمين اطاعت شود، نااميد گشته است. آنچه را من ميشنوم تو نيز ميشنوي و آنچه را ميبينم تو نيز ميبيني جز اينکه تو پيامبر نيستي، بلکه وزير (من) و بر خير و نيکي هستي.» (6)

اين گفتار گر چه ميتواند مربوط به عبادت پيامبر در حرأ در دوران پس از رسالت باشد، ولي قرائن گذشته و اينکه عبادت پيامبر در حرأ غالبا قبل از رسالت بوده است، نشان ميدهد که اين گفتار مربوط به دوران قبل از رسالت پيامبر اسلام (ص) باشد. در هر حال پاکي روح علي (ع) و تربيتهاي پيگير پيامبر سبب شد که او در همان دوران کودکي با قلب حساس، ديده نافذ و گوش شنوا، چيزهايي را ببيند و اصواتي را بشنود که براي مردم عادي ديدن و شنيدن آنها ممکن نيست.

ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه مينويسد:

«در کتب صحاح روايت شده است که وقتي جبرئيل براي نخستين بار بر پيامبر نازل گرديد و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، علي (ع) در کنار پيامبر اسلام بود.»(7)

از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود: «علي (ع) پيش از رسالت پيامبر اسلام ص همراه آن حضرت نور نبوت را ميديد و صداي فرشته را ميشنيد. پيامبر اسلام (ص) به او ميفرمود: اگر من خاتم پيامبران نبودم، تو شايستگي مقام نبوت را داشتي ولي تو وصي و وارث من، سرور اوصيأ و پيشواي پرهيزگاران هستي.»(8)


2- از بعثت تا هجرت پيامبر
دومين قسمت از زندگاني علي (ع) را بخش از بعثت تا هجرت به مدينه تشکيل ميدهد که از نظر زماني سيزده سال ميشود. اين بخش از زندگاني امام شامل يک سلسله خدمات و مجاهدات درخشان و اقدامات بزرگ و برجسته علي (ع) در راه پيشرفت اسلام ميباشد که در تاريخ اسلام نصيب کسي جز او نشده است


نخستين کسي که اسلام آورد
نخستين افتخار علي (ع) در اين دوران پيشگام بودن وي در پذيرفتن اسلام، و يا به عبارت صحيحتر، ابراز و اظهار اسلام ديرينه خويش است زيرا علي (ع) از کوچکي يکتاپرست بود و هرگز آلوده به بت پرستي نبود(9)تا اسلام او به معناي دست کشيدن از بت پرستي باشد (در حالي که در مورد ساير ياران پيامبر چنين نبود)

پيشگام بودن در پذيرفتن اسلام، ارزشي است که قرآن مجيد روي آن تکيه کرده و صريحا اعلام نموده است که کساني که در گرايش به اسلام پيشگام بودهاند، در پيشگاه خدا ارزش والايي دارند، آنجا که ميفرمايد: «و پيشگامان، پيشگام، آنان مقربانند.»(10)

توجه خاص قران به موضو(ع) «سبقت در گروش به آيين اسلام» به حدي است که حتي کساني را که پيش از فتح مکه ايمان آورده و جان و مال خود را در راه خدا بذل نمودهاند، ز افرادي که پس از پيروزي مسلمانان برمکيان، ايمان آورده و جهاد کردهاند، برتر شمرده است چه رسد به کساني که پيش از هجرت و در سالهاي نخست ظهور اسلام، مسلمان شدهاند، آنجا که ميفرمايد:

«کساني از شما که پيش از پيروزي (فتح مکه) در راه خدا انفاق کردند و سپس به جهاد پرداختند، با کساني که بعد از آن در راه خدا انفاق و جهاد کردند، يکسان نيستند، بلکه آنان در پيشگاه خدا مقامي برتر دارند و خداوند به هر دو وعده نيک داده است...»(11)

علت برتري اميان مسلمانان پيش از فتح مکه (که در سال هشتم هجري صورت گرفت) اين است که آنان در موقعي ايمان آورند که اسلام در جزيره العرب به اوج عظمت نرسيده بود و هنوز پايگاه بت پرستان يعني شهر مکه به صورت دژ شکست ناپذيري باقي بود و خطرهايي از هر طرف جان و مال مسلمانان را تهديد ميکرد. البته مسلمانان پس از مهاجرت به مدينه و گرايش اوس و خزرج و قبايل اطراف مدينه به اسلام، از پيشرفت و ايمني نسبي برخوردار بودند و در بسياري از درگيريهاي نظامي غالب و پيروز ميشدند، ولي خطر هنوز بکلي برطرف نشده بود. بنابراين در صورتي که گروش به اسلام و بذل مال و جان در چنين شرائطي، از ارزش خاصي برخوردار باشد، قطعا اظهار ايمان و اسلام در آغاز دعوت پيامبر که قدرتي جز قدرت قريش و نيرويي جز نيروي بت پرستان در کار نبود، ارزش بالاتر و بيشتري خواهد داشت. از اين نظر سبقت در اسلام در ميان ياران پيامبر، از افتخارات مهم بشمار ميرفت.

با اين توضيح ميزان ارزش پيشگامي علي (ع) در اسلام بخوبي روشن ميگردد.


دلائل پيشگامي علي (ع) در اسلام
دلائل و شواهد پيشگامي علي (ع) در متون اسلامي به قدري فراوان است که بيان همه آنها از حد گنجايش اين کتاب بيرون است ولي به عنوان نمونه تعدادي از آنها را ذيلا ميآوريم:

الف- پيش از همه، خود پيامبر اسلام (ص) به پيشقدم بودن علي (ع) تصريح کرده و در ميان جمعي از ياران خود فرمود:

«نخستين کسي که در روز رستاخيز با من در کنار حوض (کوثر) ملاقات ميکند پيشقدمترين شما در اسلام، علي بن ابي طالب است.» (12)

ب - دانشمندان و محدثان نقل ميکنند:
حضرت محمد (ص) روز دوشنبه به نبوت مبعوث شد و علي (ع) فرداي آن روز (سه شنبه) با او نماز خواند.(13)

ج- امام در خطبه «قاصعه» ميفرمايد: «آن روز اسلام جز به خانه پيامبر و خديجه راه نيافته بود و من سومين نفر آنها بودم. نور وحي و رسالت را ميديدم، و بوي نبوت را ميشنيدم.»(14)

د- امام در جاي ديگر از سبقت خود در اسلام چنين ياد ميکند:«خدايا من نخستين کسي هستم که به سوي تو بازگشت، و پيام تو را شنيد و به دعوت پيامبر تو پاسخ گفت و پيش از من جز پيامبر اسلام کسي نماز نگزارد.»(15)

ه' علي (ع) ميفرمود: من بنده خدا و برادر پيامبر و صديق اکبرم، اين سخن را پس از من جز دروغگوي افترأ ساز، نميگويد. من هفت سال پيش از مردم با رسول خدا نماز گزاردم .(16)

و- عفيف بن قيس کندي ميگويد:
من در زمان جاهليت بازرگان عطر بودم. در يکي از سفرهاي تجارتي وارد مکه شدم و مهمان عباس (يکي از بازرگانان بزرگ مکه) شدم، در يکي از روزها در مسجدالحرام در کنار عباس نشسته بودم، در اين هنگام که خورشيد به اوج رسيده بود، جواني به مسجد در آمد که صورتش همچون قرص ماه نوراني بود، نگاهي به آسمان کرد و سپس رو به کعبه ايستاد و شروع به خواندن نماز کرد، چيزي نگذشت که نوجواني خوش سيما به وي پيوست و در سمت راست او ايستاد. سپس زني که خود را پوشانده بود، آمد و در پشت سر آن دو نفر قرار گرفت و هر سه با هم مشغول نماز و رکوع و سجود شدند.

من (از ديدن اين منظره که در مرکز بت پرستان، سه نفر آيين ديگري غير از مرام بت پرستي را برگزيدهاند) در شگفت ماندم، رو به عباس کرده و گفتم: حادثه بزرگي است! او نيز اين جمله را تکرار کرد و افزود: آيا اين سه نفر را ميشناسي؟ گفتم: نه. گفت: نخستين کسي که وارد شد جلوتر از هر دو نفر ايستاد، برادر زاده من محمد بن عبدالله (ص)، و دومين فرد، برادرزاده ديگر من علي بن ابي طالب (ع)، و سومين شخص همسر محمد است. و او مدعي است که آيين وي از طرف خداوند نازل شده است و اکنون در روي زمين، جز اين سه نفر کسي از اين دين پيروي نميکند.(17)

اين قضيه بخوبي نشان ميدهد که در آغاز دعوت پيامبر اسلام (ص) غير از همسرش خديجه، تنها علي (ع) آيين او را پذيرفته بوده است.


حامي و جانشين پيامبر (ص)
پيامبر اسلام به مدت سه سال، از دعوت عمومي خود داري ميورزيد و تنها در تماسهاي خصوصي با افرادي که زمينه پذيرش را در آنها احساس ميکرد، آنها را به اسلام دعوت ميکرد.

پس از سه سال فرشته وحي نازل شد و فرمان خدا را ابلاغ کرد که پيامبر دعوت همگاني خود را از طريق دعوت خويشان و بستگان آغاز نمايد. فرمان خدا چنين بود:

«بستگان نزديک خود را از عذاب الهي بيم ده، و پرو بال مهر و مودت خود را بر سر افراد با ايمان فروگستر (نسبت به آنان ابراز علاقه و محبت کن) پس اگر با تو از در مخالفت وارد شوند بگو من از کارهاي (بد) شما بيزارم.»(18)

علت اينکه دعوت خويشان براي نقطه شروع دعوت همگاني انتخاب شد، اين است که تا نزديکان يک رهبر الهي و يا بشري به او ايمان نياورند و از او پيروي نکنند، هرگز دعوت او درباره بيگانگان موثر واقع نميشود زيرا نزديکان همواره از اسرار و رازها و ملکات خوب و بد وي کاملا واقف و مطلع هستند، از اين رو ايمان آنان نشانه وارستگي مدعي رسالت به شمار ميرود، چنانکه اعراض و روي گرداني اکثريت قريب به اتفاق آنها نشانه دوري مدعي از خلوص و صفا و صدق در ادعأ است. از اين نظر پيامبر به علي (ع) دستور داد که چهل و پنج نفر از شخصيتهاي بزرگ بني هاشم را براي ضيافت ناهار دعوت کند و غذايي از گوشت همراه با شير آماده سازد.

مهمانان همگي در وقت معين به حضور پيامبر شتافتند و پس از صرف غذا «ابولهب» عموي پيامبر با سخنان سبک خود مجلس را از آمادگي براي طرح سخن و تعقيب هدف، انداخت و مجلس بدون اخذ نتيجه به پايان رسيد و مهمانان پس از صرف غذا و شير، خانه رسول خدا را ترک گفتند و پيامبر تصميم گرفت که فرداي آن روز، ضيافت ديگري ترتيب دهد و همه آنان را جز ابولهب به خانه خود دعوت نمايد. باز علي (ع) به دستور پيامبر غذا و شير آماده نمود و از شخصيتهاي برجسته و شناخته شده بني هاشم براي صرف ناهار و استما(ع) سخنان پيامبر دعوت به عمل آورد. مهمانان همگي باز در موعد مقرر حضور بهم رسانيدند. پيامبر ص پس از صرف غذا سخنان خود را چنين آغاز کرد:

«هيچ کس از مردم براي کسان خود چيزي بهتر از آنچه من براي شما آوردهام، نياورده است. من خير دنيا و آخرت براي شما آوردهام. خدايم به من فرمان داده که شما را به توحيد و يگانگي وي و رسالت خويش، دعوت کنم. چه کسي از شما مرا در اين راه کمک ميکند تا برادر و وصي و نماينده من در ميان شما باشد؟»

او اين جمله را گفت و مقداري مکث نمود تا ببيند کداميک از آنان به نداي او پاسخ مثبت ميدهد؟ در اين موقع سکوتي مطلق آميخته بإ؛ ّّ بهت و تحير بر مجلس حکومت ميکرد و همگي سر به زير افکنده و در فکر فرو رفته بودند.

ناگهان علي (ع) که سن او در آن روز از 15 سال تجاوز نميکرد، سکوت را درهم شکست و برخاست و رو به پيامبر کرد و گفت:

«اي پيامبر خدا من تو را در اين راه ياري ميکنم»، سپس دست خود را به سوي پيامبر دراز کرد تا دست او را به عنوان پيمان فداکاري بفشارد. در اين موقع پيامبر دستور داد که علي (ع) بنشيند. بار ديگر پيامبر گفتار خود را تکرار نمود،باز علي برخاست و آمادگي خود را اعلام کرد. اين بار نيز پيامبر به وي دستور داد بنشيند. در مرتبه سوم نيز مانند دفعات پيشين کسي جز علي برنخاست و تنها او بود که بپاخاست و پشتيباني خود را از هدف مقدس پيامبر اعلام کرد. در اين موقع پيامبر (ص) دست خود را بر دست علي زد و جمله تاريخي خود را در مجلس بزرگان بني هاشم درباره علي بيان نمود و گفت:

«هان اي خويشاوندان و بستگان من! علي برادر و وصي و خليفه من در ميان شما است.»(19)

بدين ترتيب نخستين وصي پيامبر اسلام به وسيله آخرين سفير الهي در آغاز رسالت که هنوز جز عده ناچيزي به آيين وي نگرويده بودند، تعيين گرديد.

از اينکه پيامبر در يک روز نبوت خود و امامت علي و اعلام کرد و روزي که به بستگان خود گفت مردم من پيامبر خدا هستم، همان روز نيز فرمود که علي وصي و جانشين من است، ميتوان مقام و موقعيت امامت را در اسلام به نحو روشن ارزيابي نمود و به اين مطلب توجه کرد که اين دو مقام از يکديگر جدا نبوده و همواره امامت مکمل برنامه رسالت است.


فداکاري بزرگ
در سال سيزدهم بعثت، به دنبال انعقاد پيمان عقبه دوم در شب سيزدهم ذيحجه، ميان پيامبر اسلام (ص) و يثربيان که طي آن مردم يثرب پيامبر را به آن شهر دعوت نموده و قول حمايت و دفا(ع) از آن حضرت دادند، و از فرداي آن شب مسلمانان مکه بتدريج به يثرب هجرت کردند، سران قريش دانستند پايگاه تازهاي براي نشر دعوت اسلام در يثرب آماده شده است، از اينرو احساس خطر کردند، چه، ميترسيدند که پس از آنهمه آزار و اذيت که به پيامبر و پيروان او رساندهاند، پيامبر در صدد انتقام بر آيد و اگر هم فرضا قصد جنگ نداشته باشد، ممکن است راه بازرگاني قريش به شام را که از کنار يثرب عبور ميکرد، مورد تهديد قرار دهد. براي رويارويي با چنين خطري، در آخر ماه صفر سال 14 بعثت در «دارالندوه» (مجلس شوراي مکه) اجتما(ع) کردند و به چاره انديشي پراختند. در اين شورا برخي از حاضران پيشنهاد کردند که پيامبر تبعيد يا زنداني شود ولي پيشنهاد رد شد. سرانجام تصميم گرفتند او را به قتل برسانند، اما کشتن پيامبر کار آساني نبود زيرا بني هاشم آرام نمينشستند و به خونخواهي بر ميخاستند. سرانجام تصميم گرفتند که از هر قبيله جواني آماده شود تا شبانه دسته جمعي بر سر حضرت محمد (ص) بريزند و او را در بستر خواب قطعه قطعه کنند، در اين صورت قاتل، يک نفر نخواهد بود و بني هاشم نميتوانند به خونخواهي برخيزند زيرا جنگ با همه قبائل براي آنان مقدور نخواهد بود و ناچار به گرفتن خونبها راضي خواهند شد و ماجرا خاتمه خواهد يافت. قريش براي اجراي نقشه خود شب اول ربيع الاول را انتخاب کردند.

خداوند بعدها هر سه نقشه آنان را يادآوري نموده و فرمود: «به يادآور هنگامي را که کافران نقشه ميکشيدند که تو را به زندان بيفکنند، يا به قتل برسانند و يا (از مکه) خارج سازند. آنها چاره ميانديشيدند (و تدبير ميکردند) و خداوند هم تدبير ميکرد و خدا بهترين چاره جويان (و مدبران) است».(20)

به دنبال اين تصميم قريش، فرشته وحي پيامبر را از نقشه شوم مشرکان آگاه ساخت و دستور الهي را ابلاغ کرد که پيامبر شهر مکه را به عزم يثرب ترک کند.

در اينجا براي شکست نقشه دشمن لازم بود پيامبر (ص) از شيوه «رد گم کردن» استفاده کند تا بتواند از شهر خارج شود. براي اين منظور لازم بود فرد جانباز و فداکاري شب در بستر پيامبر بخوابد تا گروهي که به خانه او يورش ميبرند، تصور کنند او هنوز خانه را ترک نگفته است و در نتيجه فکر آنان فقط متوجه خانه او شود و از کنترل راهها غفلت کنند. چنين فردي جز علي (ع) کسي نبود.

از اين نظر پيامبر نقشه سران قريش را با علي در ميان گذاشت و فرمود: امشب در بستر من بخواب و آن پارچه سبزي را که من هر شب بر روي خود ميکشيدم، بر روي خود بکش تا تصور کنند که من در بستر خفتهام (مرا تعقيب نکنند).

علي (ع) به اين ترتيب عمل کرد، ماموران قريش از سر شب خانه پيامبر را محاصره کردند و بامداد که با شمشيرهاي برهنه به خانه هجوم بردند، علي (ع) از بستر بلند شد.

آنان نقشه خود را تا آن لحظه صد در صد دقيق و موفق ميپنداشتند، با ديدن علي سخت برآشفتند و روي به وي کرده گفتند: محمد کجاست؟ علي فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد که از من ميخواهيد؟ کاري کرديد که او ناچار شد خانه را ترک کند.

در اين هنگام به سوي علي (ع) يورش بردند و به نقل «طبري» او را آزردند و آنگاه وي را به سوي مسجدالحرام کشيدند و پس از بازداشت مختصري او را آزاد ساختند و در سمت مدينه به تعقيب پيامبر پرداختند، در حالي که پيامبر در غار «ثور» پنهان شده بود.(21) قرآن مجيد اين فداکاري بزرگ علي (ع) را در تاريخ جاودانگي بخشيده و طي آيهاي او را از کساني معرفي ميکند که در راه خدا جان خود را فدا ميکنند:

«بعضي از مردم باايمان (همچون علي در «ليله المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيامبر) جان خود را براي کسب خشنودي خدا ميفروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.» (22)

مفسران ميگويند: اين آيه درباره فداکاري بزرگ علي (ع) در ليله المبيت نازل شده است. (23)خود حضرت نيز در شوراي شش نفري که به دستور عمر براي تعيين خليفه تشکيل گرديد، با اين فضيلت بزرگ بر اعضاي شورا احتجاج کرد و فرمود: شما را به خدا سوگند ميدهم آيا جز من چه کسي در آن شب پرخطر که پيامبر عازم غار «ثور» بود، در بستر او خوابيد و خود را سپر بلا نمود؟

همگي گفتند: کسي جز تو نبود.(24)

3- از هجرت تا وفات پيامبر (ص)
علي (ع) برادر پيامبر (ص)

اخوت اسلامي و پيوند برادري از اصول اجتماعي آيين اسلامي است. پيامبر اسلام به صورتهاي مختلف و گوناگون در ايجاد و استوار ساختن اين پيوند، کوشش نموده است. از آن جمله پس از ورود به مدينه تصميم گرفت ميان مسلمانان مهاجر و انصار پيمان برادري منعقد سازد، به اين منظور روزي در اجتما(ع) مسلمانان بپاخاست و فرمود: «تآخوا في الله اخوين اخوين»: در راه خدا، دو تا دوتا برادر شويد. آنگاه مسلمانان دوبدو دست يکديگر را به عنوان برادري فشردند و بدين ترتيب وحدت و همبستگي بين آنان استوارتر گرديد.

البته در اين پيمان نوعي هماهنگي و تناسب افراد با يکديگر از نظر ايمان و فضيلت و شخصيت اسلامي رعايت ميشد. اين معنا با دقت در وضع و حال افرادي که با هم برادر شدند بخوبي روشن ميگردد/

پس از آنکه براي هر يک از حاضران برادري تعيين گرديد، علي (ع) که تنها مانده بود، با چشمان اشکبار به حضور پيامبر عرض کرد: بين من و کسي پيوند برادري برقرار نساختي. پيامبر فرمود: تو برادر من در دو جهان هستي. (25)آنگاه بين خود و علي (ع) عقد برادري خواند.(26)اين موضوع ميزان عظمت و فضيلت علي (ع) را بخوبي نشان ميدهد و روشن ميسازد که وي تا چه حد به رسول خدا نزديک بوده است.


در جبهههاي جنگ
زندگي علي (ع) از هجرت تا وفات پيامبر، شامل حوادث و رويدادهاي فراوان بويژه فداکاريهاي بزرگ آن حضرت در جبهههاي جنگ است. پيامبر اسلام پس از هجرت به مدينه، بيست و هفت «غزوه»(27)با مشرکان و يهود و شورشيان داشت که علي (ع) در بيست و شش غزوه از اين غزوات شرکت داشت و فقط در غزوه «تبوک» به علت حساسيت شرائط که بيم آن ميرفت منافقان در غياب پيامبر در مرکز حکومت اسلامي دست به توطئه بزنند، به دستور پيامبر (ص) در مدينه ماند. از آنجا که بررسي همه اين غزوات از حد گنجايش اين کتاب بيرون است، ما براي نمونه تنها نقش علي (ع) را در چهار جهاد بزرگ در زمان پيامبر (ص) ذيلا منعکس ميکنيم:


الف - در جنگ بدر
ميدانيم که جنگ بدر نخستين جنگ کامل العيار ميان مسلمانان و مشرکان بود و به همين دليل نخستين آزمايش نظامي بين طرفين به شمار ميرفت و از اين پيروزي هر يک از طرفين در اين جنگ بسيار مهم بود.

اين جنگ در سال دوم هجرت رخ داد. پيامبر (ص) در اين سال آگاهي يافت که کاروان بازرگاني قريش به سرپرستي ابوسفيان، دشمن ديرينه اسلام، از شام عازم بازگشت به مکه است، و چون مسير کاروان از نزديکيهاي مدينه رد ميشد،پيامبر اسلام با 313 نفر از مهاجران و انصار به منظور ضبط کاروان به سوي منطقه بدر که مسير طبيعي کاروان بود، حرکت کرد.

هدف پيامبر ازاين حرکت آن بود که قريش بدانند خط بازرگاني آنها در دسترس نيروهاي اسلام قرار دارد و اگر آنها از نشر و تبليغ اسلام و آزادي مسلمانان جلوگيري کنند، شريان حيات اقتصادي آنان به وسيله نيروهاي اسلام قطع خواهد شد.

از طرف ديگر ابوسفيان چون از حرکت مسلمانان آگاهي يافت، با انتخاب يک راه انحرافي از کنارههاي درياي سرخ، کاروان را بسرعت از منطقه خطر دور کرد و همزمان با اين عمل، از سران قريش در مکه استمداد کرد.

به دنبال استمداد ابوسفيان، تعداد 950 تا 1000 نفر از مردان جنگي قريش به سوي مدينه حرکت کردند. در روز 17 رمضان اين گروه با مسلمانان رو در رو قرار گرفتند، در حالي که نيروي شرک سه برابر نيروي اسلام بود.

در آغاز نبرد، سه تن از دلاوران قريش که تا دندان مسلح بودند، به نامهاي: «عتبه» (پدر هند، همسر ابوسفيان) برادر بزرگ او «شيبه» و «وليد» (فرزند عتبه) فرياد کشان به وسط ميدان جنگ آمدند و هماورد خواستند. در اين هنگام سه نفر از دلاوران انصار براي نبرد با آنان وارد ميدان شدند و خود را معرفي کردند. قهرمانان قريش که از جنگ با آنان خودداري نموده فرياد زد: اي محمد! افرادي که از اقوام ما، همشان ما هستند، براي جنگ با ما بفرست.

در اين هنگام رسول خدا (ص) به «عبيده بن حارث بن عبدالمطلب»، «حمزه بن عبدالمطلب» و «علي بن ابيطالب (ع) »دستور داد به جنگ اين سه تن بروند، اين سه مجاهد شجا(ع)، روانه رزمگاه شدند و خود را معرفي کردند. آنان هر سه نفر را براي مبارزه پذيرفتند و گفتند: همگي همشان ما هستند. از اين سه تن «حمزه» با،«شيبه»، «عبيده» با «عتبه» و «علي» که جوانترين آنها بود، با «وليد»، دايي معاويه، روبرو شدند و جنگ تن به تن آغاز گرديد. «علي» و «حمزه» هر دو، هماورد خود را بسرعت به قتل رساندند ولي ضربات متقابل ميان «عبيده» و «عتبه» هنوز ادامه داشت و هيچ کدام بر ديگري غالب نميشد، از اين رو «علي» و «حمزه» پس از کشتن رقيبان خود، به کمک، «عبيده» شتافتند و عتبه را نيز به هلاکت رساندند.(28)

علي (ع) بعدها در يکي از نامههاي خود به معاويه با اشاره به اين حادثه نوشت: شمشيري که آن را در يک جنگ بر جد تو(عتبه) و دايي تو(وليد) و برادرت حنظله فرود آوردم، هم اکنون نزد من است. (29)

پس از پيروزي سه قهرمان بزرگ اسلام بر دلاوران قريش که اثر خرد کنندهاي در روحيه فرماندهان سپاه شرک داشت، جنگ همگاني آغاز شد و منجز به شکست فاحش ارتش شرک گرديد، به طوري که هفتاد نفر اسير گشتند.

در اين جنگ بيش از نيمي از کشته شدگان با ضربت شمشير علي (ع) از پاي درآمدند.

مرحوم شيخ مفيد، سي و شش تن از کشه شدگان مشرکين در جنگ بدر را نام ميبرد و مينويسد:«راويان شيعه و سني به اتفاق نوشتهاند که اين عده را علي بن ابي طالب (ع) شخصا کشته است، بجز کساني که در مورد قاتل آنان اختلاف است و يا علي در کشتن آنان با ديگران شرکت داشته است.» (30)


شجاعت بي نظير در جبهه احد
روحيه قريش بر اثر شکست در جنگ بدر سخت افسرده شد، و براي گرفتن انتقام کشته شدگان خود و جبران اين شکست بزرگ تصميم گرفتند با نيروي فراوان و مجهز به مدينه حمله کنند.

عوامل اطلاعاتي پيامبر اسلام (ص) تصميم قريش را در اين زمينه به آن حضرت گزارش کردند. پيامبر براي مقابله با دشمن شوراي نظامي تشکيل داد. گروهي از مسلمانان نظر دادند که بهتر است ارتش اسلام از مدينه بيرون رود و در بيرون شهر با دشمن بجنگد.

پيامبر با هزار نفر مدينه را به سوي کوه احد در سمت شمال شهر ترک گفت.

در بين راه سيصد نفر از هوادان عبدالله بن ابي، منافق مشهور، به تحريک وي به مدينه بازگشتند و تعداد نيروهاي اسلام به هفتصد نفر کاهش يافت. بامداد روز هفتم شوال از سال سوم هجرت در دامنه کوه احد دو لشکر در برابر هم صف آرايي کردند.

پيامبر اسلام پيش از آغاز جنگ، با يک ديد نظامي، ميدان جنگ را مورد بررسي قرار داد و نظرش به نقطهاي جلب شد که ممکن بود دشمن در گرماگرم جنگ از آن نقطه نفوذ کرده از پشت سر به مسلمانان حمله کند. از اين نظر افسري بنام «عبدالله بن جبير» را با پنجاه نفر تيرانداز روي تپهاي مستقر ساخت تا از رخنه احتمالي دشمن از آن نقطه جلوگيري کنند و دستور داد به هيچ وجه نبايد آن نقطه حساس را ترک کنند و چه مسلمانان پيروز شوند و چه شکست بخورند.

از طرف ديگر در جنگهاي آن زمان، پرچمدار، نقش بسيار بزرگي داشت و از اينرو پرچم را هميشه به دست افرادي دلير و توانا ميسپردند. استقامت و پايداري پرچمدار و اهتزاز پرچم در رزمگاه، موجب دلگرمي جنگجويان بود، و برعکس، کشته شدن پرچمدار و سرنگوني پرچم مايه تزلزل روحي آنان ميگرديد، به همين جهت پيش از آغاز جنگ به منظور جلوگيري از شکست وحي سربازان، چند نفر از شجاعترين رزمندگان به عنوان پرچمدار تعيين ميگرديد.

در اين جنگ نيز قريش به همين ترتيب عمل کردند، و پرچمداراني از قبيله «بني عبدالدار» که به شجاعت معروف بودند، انتخاب کردند ولي پس از آغاز جنگ پرچمدار آنان يکي پس از ديگري به دست تواناي علي (ع) کشته شدند و سرنگوني پي در پي پرچم باعث ضعف و تزلزل روحي سپاه قريش گرديد و افرادشان پا به فرار گذاشتند.

از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود: «پرچمداران سپاه شرک در جنگ احد نه نفر بودند که همه آنها به دست علي (ع) به هلاکت رسيدند». (31)

ابن اثير نيز ميگويد: «کسي که پرچمداران قريش را شکست داد، علي (ع) بود.»(32)

به روايت مرحوم شيخ صدوق، علي (ع) در احتجاجهاي خود در شوراي شش نفري که پس از مرگ عمر، جهت تعيين خليفه تشکيل گرديد، روي اين موضو(ع) تکيه نمود و فرمود:

شما را به خدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما کسي جز من هست که نه نفر از پرچمداران بني عبدالدار را (در جنگ احد) کشته باشد؟

سپس امام افزود: پس از کشته شدن اين نه نفر بود که غلام آنان بنام «صواب» که هيکلي بس درشت داشت، به ميدان آمد و در حالي که دهانش کف کرده و چشمانش سرخ گشته بود، ميگفت: به انتقام اربابانم جز محمد را نميکشم. شما با ديدن او جاخورده خود را کنار کشيديد ولي من به جنگ او رفتم و ضربت متقابل بين من و او رد و بدل شد و من آنچنان ضربتي بر او وارد کردم که از کمر دو نيم شد.

اعضاي شورا، همگي سخنان علي (ع) را تصديق کردند.(33)

باري، سپاه قريش هزيمت يافت و افراد تحت فرماندهي عبدالله بن جبير با ديدن اين صحنه خواستند به منظور جمع آوري غنايم رفتند و عبدالله بن جبير با کمتر از ده نفر همانجا ماند.

در اين هنگام خالد بن وليد که با گروهي سواره نظام در کمين آنان بود، چون اين وضع را ديد، به آنان حمله کرد و پس از کشتن آنان از پشت جبهه به مسلمانان يورش برد و اين همزمان شد با بلند شدن پرچم آنان توسط يکي از زنان قريش بنام «عمره بنت علقمه» که جهت تشويق سربازان قريش به ميدان جنگ آمده بودند.

از اين لحظه، وضع جنگ بکلي عوض شد، آرايش جنگي مسلمانان بهم خورد، صفوف آنان از هم پاشيد، ارتباط فرماندهي با افراد قطع گرديد و مسلمانان شکست خوردند و حدود هفتاد نفر از مجاهدان اسلام، از جمله «حمزه بن عدالمطلب» و «مصعب بن عمير» يکي از پرچمداران ارتش اسلام، به شهادت رسيدند.

از طرف ديگر ،چون شايعه کشته شدن پيامبر در ميدان جنگ توسط دشمن پخش گرديد، روحيه بسياري از مسلمانان متزلزل شد و در اثر فشار نظامي جديد سپاه شرک، اکثريت قريب به اتفاق مسلمانان عقب نشيني کرده و پراکنده شدند، و در ميدان جنگ جز افرادي انگشت شمار در کنار پيامبر نماندند و لحظات بحراني و سرنوشت ساز در تاريخ اسلام فرا رسيد.

در اينجا بود که نقش علي (ع) نمايان گرديد زيرا علي (ع) با شجاعت و رشادتي بي نظير در کنار پيامبر شمشير ميزد و از وجود مقدس پيشواي عظيم الشان اسلام در برابر يورشهاي مکرر فوجهاي متعدد مشرکان حراست ميکرد.

«ابن اثير» در تاريخ خود مينويسد:

پيامبر اسلام (ص) گروهي از مشرکين را مشاهده کرد که عازم حمله بودند، به علي دستور داد به آنان حمله کند، علي (ع) به فرمان پيامبر به آنان حمله کرد و با کشتن چندين تن موجبات تفرق آنان را فراهم ساخت. پيامبر سپس گروه ديگري را مشاهده کرد و به علي (ع) دستور حمله داد و علي آنان را کشت و متفرق ساخت. در اين هنگام فرشته وحي به پيامبر عرض کرد: اين، نهايت فداکاري است که علي (ع) از خود نشان ميدهد. رسول خدا فرمود: او از من است و من از او هستم. در اين هنگام صدايي از آسمان شنيد که ميگفت: «لاسيف الا ذوالفقار، ولافتي الا علي» (34)

«ابن ابي الحديد» نيز مينويسد:

هنگاميکه غالب ياران پيامبر پا به فرار نهادند، فشار دستههاي مختلف دشمن به سوي پيامبر بالا گرفت. دستهاي از قبيله «بني کنانه» و گروهي از قبيله «بي عبد مناه» که در ميان آنان چهار جنگجوي نامور به چشم ميخورد، به سوي پيامبر يورش بردند. پيامبر به علي (ع) فرمود: حمله اينها را دفع کن. علي (ع) که پياده ميجنگيد، به آن گروه که پنجاه نفر بود حمله کرده و آنان را متفرق ساخت. آنان چند بار مجددا گرد هم جمع شده و حمله کردند، باز هم علي (ع) حمله آنان را دفع کرد. در اين حملات، چهار نفر از قهرمانان مزبور و ده نفر ديگر که نامشان در تاريخ مشخص نشده است، به دست علي (ع) کشته شدند.

«جبرئيل» به رسول خدا گفت: راستي که علي (ع) مواسات ميکند، فرشتگان از مواسات اين جوان به شگفت در آمده اند.

پيامبر فرمود: چرا چنين نباشد، او از من است و من از او هستم. جبرئيل گفت: من هم از شما هستم. آن روز صدايي از آسمان شنيده شد که مکرر ميگفت: «لاسيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي».

ولي گوينده ديده نميشد. از پيامبر سوال کردند که گوينده کيست؟ فرمود جبرئيل است. (35)


ج- در جنگ احزاب (خندق)
جنگ احزاب، چنانکه از نامش پيداست، نبردي بود که در آن تمام قبائل و گروههاي مختلف دشمنان اسلام براي کوبيدن «اسلام جوان» متحد شده بودند. بعضي از مورخان نفرات سپاه «کفر» را در اين جنگ بيش از ده هزار نفر نوشتهاند، در حالي که تعداد مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نميکرد.

سران قريش که فرماندهي اين سپاه را به عهده داشتند، با توجه به نفرات و تجهيزات جنگي فراوان خود، نقشه جنگ را چنان طراحي کرده بودن که به خيال خود با اين يورش، مسلمانان را بکلي نابود سازند و براي هميشه از دست محمد (ص) و پيروان او آسوده شوند!. زماني که گزارش تحرک قريش به اطلاع پيامبر اسلام رسيد، حضرت شوراي نظامي تشکيل داد. در اين شورا، سلمان پيشنهاد کرد که در قسمتهاي نفوذپذير اطراف مدينه خندقي کنده شود که مانع عبور و تهاجم دشمن به شهر گردد. اين پيشنهاد تصويب شد و ظرف چند روز با همت و تلاش مسلمانان خندق آماده گرديد؛ خندقي که پهناي آن به قدري بود که سواران دشمن نميتوانستند از آن با پرش بگذرند، و عمق آن نيز به اندازهاي بود که اگر کسي وارد آن ميشد، به آساني نميتوانست بيرون بيايد.

سپاه قدرتمند شرک با همکاري يهود از راه رسيد. آنان تصور ميکردند که مانند گذشته در بيابانهاي اطراف مدينه با مسلمانان روبرو خواهند شد، ولي اين بار اثري از آنان در بيرون شهر نديده و به پيشروي خود ادامه دادند و به دروازه شهر رسيدند و مشاهده خندقي ژرف و عريض در نقاط نفوذپذير مدينه، آنان را حيرت زده ساخت زيرا استفاده از خندق در جنگهاي عرب بي سابقه بود. ناگزير از آن سوي خندق شهر را محاصره کردند.


محاصره مدينه مطابق بعضي از روايات حدود يک ماه به طول انجاميد. سربازان قريش هر وقت به فکر عبور از خندق مي افتادند, با مقاومت مسلمانان و پاسداران خندق که با فاصله هاي کوتاهي در سنگرهاي دفاع موضع گرفته بودند, روبرو مي شدند و سپاه اسلام هر نوع انديشه تجاوز را با تيراندازي و پرتاب سنگ پاسخ مي گفت . تيراندازي از هر دو طرف روز و شب ادامه داشت و هيچ يک از طرفين بر ديگري پيروز نمي شد.

از طرف ديگر, محاصره مدينه توسط چنين لشکري انبوه , روحيه بسياري از مسلمانان را بشدت تضعيف کرد بويژه آنکه خبر پيمان شکني قبيله يهودي <بني قريظه > نيز فاش شد و معلوم گرديد که اين قبيله به بت پرستان قول داده اند که به محض عبور آنان از خندق , اينان نيز از اين سوي خندق از پشت جبهه به مسلمانان حمله کنند.


روزهاي حساس و بحراني
قرآن مجيد وضع دشوار و بحراني مسلمانان را در جريان اين محاصره در سوره احزاب بخوبي
ترسيم کرده است :

<اي کساني که ايمان آورده ايد نعمت خدا را بر خويش يادآور شويد, در آن هنگام که لشکرهاي (عظيمي ) به سراغ شما آمدند, ولي ما باد و طوفان سخت و لشکرياني که آنان را نمي ديديد بر آنها فرستاديم (و به اين وسيله آنها را در هم شکستيم ) و خداوند به آنچه انجام مي دهيد, بيناست ،

به خاطر بياوريد زماني را که آنها از طرف بالا و پايين شهر شما وارد شدند (و مدينه را محاصره کردند) و زماني را به ياد آوريد که چشمها از شدت وحشت خيره شده بود و جانها به لب رسيده بود و گمانهاي گوناگون (بدي ) به خدا مي برديد! در آن هنگام مومنان آزمايش شدند و تکان سختي خوردند

به خاطر بياوريد زماني را که منافقان و کساني که در دلهايشان بيماري بود, مي گفتند خدا و پيامبرش جز وعده هاي دروغين به ما نداده اند.

نيز به خاطر بياوريد زماني را که گروهي از آنها گفتند: اي اهل يثرب !(مردم مدينه ) اينجا جاي توقف شما نيست , به خانه هاي خود باز گرديد. و گروهي از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مي خواستند و مي گفتند خانه هاي ما بدون حفاظ است , در حالي که بدون حفاظ نبود, آنها فقط مي خواستند (از جنگ ) فرار کنند

آنها چنان ترسيده بودند که اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدينه بر آنان وارد مي شدند و پيشنهاد بازگشت به سوي شرک به آنها مي کردند, مي پذيرفتند, و جز مدت کمي براي انتخاب اين راه درنگ نمي کردند.( 36)

اما با وجود وضع دشواري مسلمانان , خندق مانع عبور سپاه احزاب شده و ادامه اين وضع براي آنان سخت و گران بود; زيرا هوا رو به سردي مي رفت و از طرف ديگر, چون آذوقه و علوفه اي که تدارک ديده بودند تنها براي جنگ کوتاه مدتي مانند جنگ بدر و احد کافي بود, با طول کشيدن محاصره , کمبود علوفه و آذوقه به آنان فشار مي آورد و مي رفت که حماسه و شور جنگ از سرشان بيرون برود و سستي و خستگي در روحيه آنان رخنه کند. از اين جهت سران سپاه چاره اي جز اين نديدند که رزمندگان دلاور و تواناي خود را از خندق عبور دهند و به نحوي بن بست جنگ را بشکنند. از اين رو پنج نفر از قهرمانان لشکر احزاب , اسبهاي خود را در اطراف خندق به تاخت و تاز در آورده و از نقطه تنگ و باريکي به جانب ديگر خندق پريدند و براي جنگ تن به تن هماورد خواستند.

يکي از اين جنگاوران , قهرمان نامدار عرب بنام <عمرو بن عبدود> بود که نيرومندترين و دلاورترين مرد رزمنده عرب به شمار مي رفت , او را با هزار مرد جنگي برابر مي دانستند و چون در سرزميني بنام <يليل > به تنهايي بر يک ];ّّ گروه دشمن پيروز شده بود, <فارس يليل > شهرت داشت . عمرو در جنگ بدر شرکت جسته و در آن زخمي شده بود و به همين دليل از شرکت در جنگ احد باز مانده بود و اينک در جنگ خندق براي آنکه حضور خود را نشان دهد, خود را نشاندار ساخته بود.

عمرو پس از پرش از خندق , فرياد <هل من مبارز> سرداد و چون کسي از مسلمانان آماده مقابله با او نشد, جسورتر گشت و عقائد مسلمانان را به باد استهزاء گرفت و گفت : <شما که مي گوييد کشتگانتان در بهشت هستند و مقتولين ما در دوزخ , آيا يکي از شما نيست که من او را به بهشت بفرستم و يا او مرا به دوزخ روانه کند؟!

سپس اشعاري حماسي خواند و در ضمن آن گفت : <بس که فرياد کشيدم و در ميان جمعيت شما مبارز طلبيدم , صدايم گرفت !(37)

نعره هاي پي در پي عمرو, چنان رعب و ترسي در دلهاي مسلمانان افکنده بود که در جاي خود ميخکوب شده قدرت حرکت و عکس العمل از آنان سلب شده بود.(38)

هر بار که فرياد عمرو براي مبارزه بلند مي شد, فقط علي -ع - بر مي خاست و از پيامبر اجازه مي خواست که به ميدان برود, ولي پيامبر موافقت نمي کرد. اين کار سه بار تکرار شد. آخرين بار که علي -ع - باز اجازه مبارزه خواست , پيامبر به علي -ع - فرمود: اين عمرو بن عبدود است ! علي -ع - فرمود: من هم علي هستم !(39)

سرانجام پيامبر اسلام (ص ) موافقت کرد و شمشير خود را به او داد, و عمامه بر سرش بست و براي او دعا کرد.

علي -ع - که به ميدان جنگ رهسپار شد, پيامبر اسلام (ص ) فرمود: <برز الاسلام کله الي الشرک کله >: تمام اسلام در برابر تمام کفر قرار گرفته است . (40)

اين بيان بخوبي نشان مي دهد که پيروزي يکي از آني دو نفر بر ديگري پيروزي کفر بر ايمان و ايمان بر کفر بود و به تعبير ديگر, کارزاري بود سرنوشت ساز که آينده اسلام و شرک را مشخص مي کرد.

علي -ع - پياده به طرف عمرو شتافت و چون با او رو در رو قرار گرفت , گفت : تو با خود عهد کرده بودي که اگر مردي از قريش يکي از سه چيز را از تو بخواهد آن را بپذيري

او گفت

- چنين است

- نخستين درخواست من اين است که آيين اسلام را بپذيري

- از اين در خواست بگذر

- بيا از جنگ صرف نظر کن و از اينجا برگرد و کار محمد (ص ) را به ديگران واگذار. اگر او راستگو باشد, تو سعادتمندترين فرد به وسيله او خواهي بود و اگر غير از اين باشد مقصود تو بدون جنگ حاصل مي شود

- زنان قريش هرگز از چنين کاري سخن نخواهند گفت . من نذر کرده ام که تا انتقام خود را از محمد نگيرم بر سرم روغن نمالم

- پس براي جنگ از اسب پياده شو

- گمان نمي کردم هيچ عربي چنين تقاضايي از من بکند. من دوست ندارم تو به دست من کشته شوي , زيرا پدرت دوست من بود. برگرد, تو جواني

- ولي من دوست دارم تو را بکشم

عمرو از گفتار علي -ع - خشمگين شد و با غرور از اسب پياده شد و اسب خود را پي کر و به طرف حضرت حمله برد. جنگ سختي درگرفت و دو جنگاور باهم درگير شدند. عمرو در يک فرصت مناسب ضربت سختي بر سر علي -ع - فرود آورد. علي -ع - ضربت او را با سپر دفع کرد ولي سپر دو نيم گشت و سر آن حضرت زخمي شد, در همين لحظه علي -ع - فرصت را غنيمت شمرده ضربتي محکم بر او فرود آورد و او را نقش زمين ساخت . گرد و غبار ميدان جنگ مانع از آن بود که دو سپاه نتيجه مبارزه را از نزديک ببينند. ناگهان صداي تکبير علي -ع - بلند شد.

غريو شادي از سپاه اسلام برخاست و همگان فهميدند که علي -ع - قهرمان بزرگ عرب را کشته است .(41)

کشته شدن عمرو سبب شد که آن چهار نفر جنگاور ديگر که همراه عمرو از خندق عبور کرده و منتظر نتيجه مبارزه علي و عمرو بودند, پا به فرار بگذارند! سه نفر از آنان توانستند از خندق به سوي لشکرگاه خود بگذرند, ولي يکي از آنان بنام <نوافل > هنگام فرار, با اسب خود در خندق افتاد و علي -ع - وارد خندق شد واو را نيز به قتل رساند! با کشته شدن اين قهرمان , سپاه احزاب روحيه خود را باختند, و از امکان هر گونه تجاوز به شهر, بکلي نااميد شدند و قبائل مختلف هر کدام به فکر بازگشت به زادگاه خود افتادند.

آخرين ضربت را خداوند عالم به صورت باد و طوفان شديد بر آنان وارد ساخت و سرانجام با ناکامي کامل راه خانه هاي خود را در پيش گرفتند.(42)

پيامبر اسلام (ص ) به مناسبت اين اقدام بزرگ علي -ع - در آن روز به وي فرمود:

<اگر اين کار تو را امروز با اعمال جميع امت من مقايسه کنند, بر آنها برتري خواهد داشت ; چرا که با کشته شدن عمرو, خانه اي از خانه هاي مشرکان نماند مگر آنکه ذلتي در آن داخل شد, و خانه اي از خانه هاي مسلمانان نماند مگر اينکه عزتي در آن وارد گشت >.(43)

محدث معروف اهل تسنن , <حاکم نيشابوري >, گفتار پيامبر را با اين تعبير نقل کرده است

لَمبارزْ علي بن ابي طالب لعمرو بن عبدود يوم الخندق افضل من اعمال امتي الي يوم القيامه .(44)

(پيکار علي بن ابيطالب در جريان جنگ خندق با عمرو بن عبدود از اعمال امت من تا روز قيامت حتماً افضل است

البته فلسفه اين سخن روشن است : در آن روز اسلام و قرآن در صحنه نظامي بر لب پرتگاه قرار گرفته بود و بحراني ترين لحظات خود را مي پيمود وکسي که با فداکاري بي نظير خود اسلام را از خطر نجات داد و تداوم آن را تا روز قيامت تضمين نمود و اسلام از برکت فداکاري او ريشه گرفت , علي -ع - بود, بنابراين عبادت همگان مرهون فداکاري اوست .


د- فاتح دژ خيبر
پيامبر اسلام در سال هفتم هجرت تصميم به خلع سلاح يهوديان خيبر گرفت انگيزه پيامبر در اين اقدام دو امر بود 1 خيبر به صورت کانون توطئه و فتنه بر ضد حکومت نو بنياد اسلامي در آمده
بود و يهوديان اين قلعه بارها با دشمنان اسلام در حمله به مدينه همکاري داشتند, بويژه در جنگ احزاب نقش مهمي در تقويت سپاه احزاب داشتند.

2 گرچه در آن زمان ايران و روم به صورت دو امپراتوري بزرگ , با يکديگر جنگهاي طولاني داشتند, ولي ظهور];ّّ اسلام به صورت يک قدرت سوم براي آنان قابل تحمل نبود, از اينرو هيچ بعيد نبود که يهوديان خيبر آلت دست کسري يا قيصر گردند و با آنها براي کوبيدن اسلام همدست شوند و يا همانطور که مشرکان را بر ضد اسلام جوان تشويق کردند, اين دو امپراتوري را نيز براي درهم شکستن قدرت اين آيين نوخاسته تشويق کنند.

اين مسائل پيامبر را بر آن داشت که با هزار و ششصد نفر سرباز رهسپار خيبر شود.

قلعه هاي خيبر داري استحکامات بسيار و تجهيزات دفاعي فراوان بود و مردان جنگي يهود بشدت از آنها دفاع مي کردند

با مجاهدتها و دلاوريهاي سربازان اسلام قلعه ها يکي پس از ديگري اما به سختي و کندي سقوط کرد ولي دژ <قموص > که بزرگترين دژ و مرکز دلاوران آنها بود, همچنان مقاومت مي کرد و مجاهدان اسلام قدرت فتح و گشودن آن را نداشتند و سر درد شديد رسول خدا (ص ) مانع از آن شده بود که خود پيامبر (ص ) در صحنه نبرد شخصاً حاضر شود و فرماندهي سپاه را برعهده بگيرد, از اينرو هر روز پرجم را به دست يکي از مسلمانان مي داد و ماءموريت فتح آن قلعه را به وي محول مي کرد ولي آنها يکي پس از ديگري بدون اخذ نتيجه باز مي گشتند. روزي پرچم را به دست ابوبکر و روز بعد به عمر داد و هر دو نفر بدون اينکه پيروزي به دست آورند به اردوگاه ارتش اسلام باز گشتند.

تحمل اين وضع براي رسول خدا (ص ) بسيار سنگين بود. حضرت با مشاهده اين وضع فرمود: <فردا اين پرچم را به دست کسي خواهم داد که خداوند اين دژ را به دست او مي گشايد; کسي که خدا و رسول خدا را دوست مي دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مي دارند.>(45)

آن شب ياران پيامبر اسلام در اين فکر بودند که فردا پيامبر پرچم را به دست چه کسي خواهد داد؟ هنگامي که آفتاب طلوع کرد سربازان ارتش اسلام دور خيمه پيامبر را گرفتند و هر کدام اميدوار بود که حضرت پرچم را به دست او دهد. در اين هنگام پيامبر فرمود.

علي کجاست ؟عرض کردند: به درد چشم دچار شده و به استراحت پرداخته است . پيامبر فرمود: علي را بياوريد.وقتي علي (ع ) آمد, حضرت براي شفاي چشم او دعا کرد و به برکت دعاي پيامبر ناراحتي علي (ع ) بهبود يافت . آنگاه پرچم را به دست او داد. علي (ع ) گفت.

يا رسول الله آنقدر با آنان مي جنگم تا اسلام بياورند. پيامبر فرمود: به سوي آنان حرکت کن و چون به قلعه آنان رسيدي , ابتداءًا آنان را به اسلام دعوت کن و آنچه در برابر خدا وظيفه دارند (که از آيين حق الهي پيروي کنند) به آنان يادآوري کن . به خدا سوگند اگر خدا يک نفر را به دست تو هدايت کند, بهتر از اين است که داري شتران سرخ موي باشي . (47)(46)

علي ع رهسپار اين ماموريت شد و آن قلعه محکم و مقاوم را با شجاعتي بي نظير فتح نمود.
يک و نماينده مخصوص پيامبر (ص )
متجاوز از بيست سال بود که منطق اسلام بر ضد شرک و بت پرستي در سرزمين حجاز ميان قبائل مشرک عرب انتشار يافته بود و در اين فاصله اکثريت قريب به اتفاق آنان از منطق اسلام درباره بتان و بت پرستان , آگاهي پيدا کرده بودند و مي دانستند که بت پرستي چيزي جز تقليد کورکورانه از نياکان نيست و معبودهاي باطل آنان , آنچنان ذليل و خوارند که نه تنها نمي توانند درباره ديگران کاري انجام دهند, بلکه نمي توانند حتي ضرري را از خود دفع کنند و يا نفعي کنند و يا نفعي به خود برسانند و چنين معبودهاي زبون و بيچاره اي , هرگز در خور ستايش و خضوع نيستند.

گروهي که با وجدان بيدار و دلي روشن به سخنان رسول گرامي گوش فرا داده بودند, در زندگي خود دگرگوني عميقي پديد آورده و از بت پرستي به آيين توحيد و يکتا پرستي گرويده بودند. خصوصاً, هنگامي که پيامبر مکه را فتح نمود, گويندگان مذهبي توانستند در محيط آزاد به بيان و تبليغ اين دين بپردازند و در نتيجه اکثريت قابل ملاحظه اي در شهرها و بخشها و دهکده ها به بت شکني پرداختند و نداي جانفزاي توحيد در بيشتر نقاط حجاز طنين انداز گرديد. ولي گروهي متعصب و نادان که رها کردن عادات ديرينه براي آنان , بسيار سخت بود و پيوسته با وجدان و سرشت انساني خود در کشمکش بودند, از عادات زشت خود دست برنداشته و از خرافات و اوهام که دهها مفاسد اخلاقي و اجتماعي را در برداشت , پيروي مي کردند. بنابراين , وقت آن رسيده بود که پيامبر گرامي هر نوع مظاهر بت پرستي و حرکت غيرانساني را با نيروي نظامي در هم بکوبد و با توسل به قدرت , بت پرستي را که سرچشمه مفاسد اخلاقي و اجتماعي و اصولاً يک نوع تجاوز به حريم انسانيت است , ريشه کن سازد.

در اين هنگام آيات سوره <برائت > نازل شد و پيامبر اسلام ماموريت يافت که بيزاري خدا و پيامبر او را از مشرکان در مراسم حج , در آن اجتماع بزرگ که حجاج از همه نقاط در مکه گرد مي آيند, اعلام بدارد و با صداي رسا, به اطلاع بت پرستان حجاز برساند که بايد وضع خود راتا چهار ماه آينده روشن کنند: هرگاه به آيين توحيد بگروند در رديف ديگر مسلمانان قرار خواهند گرفت وبه سان ديگران از مزاياي مادي و معنوي اسلام بهره مند خواهند بود و اگر بر لجاجت و عناد خود باقي بمانند پس از چهار ماه بايد آماده نبرد شوند و بدانند در هر لحظه اي که دستگير شوند کشته خواهند شد.

آيات سوره برائت , موقعي نازل شد که پيامبر تصميم بر شرکت در مراسم حج نداشت زيرا در سال پيش که سال فتح مکه بود, خانه خدا را زيارت کرده بود و تصميم داشت در سال آينده که آن را بعدها<حجه الوداع > ناميدند, شرکت کند, از اين جهت ناگزير بود کسي رابراي ابلاغ الهي انتخاب کند. بدين منظور نخست ابوبکر را به حضور طلبيد و قسمتي از آيات آغاز سوره برائت را به او آموخت و او را با چهل تن روانه مکه ساخت , تا در روز عيد قربان , اين آيات را بر آنان فروخواند.

ابوبکر راه مکه را در پيش گرفت که ناگهان وحي الهي نازل گرديد و به پيامبر دستور داد که اين پيامها را, بايد خود پيامبر و يا کسي که از او است به مردم برساند و غير از اين دو نفر, کسي براي اين کار صلاحيت ندارد.(48)

آيا اين فردي که از ديدگاه وحي از پيامبر بود و اين جامه بر اندام او دوخته شده بود چه کسي بود؟

چيزي نگذشت که پيامبر علي (ع ) را احضار نمود و به او فرمان داد که راه مکه را در پيش گيرد, و ابوبکر را در راه دريابد و آيات را از او بگيرد و به او بگويد که وحي الهي , پيامبر را مامور ساخته است که اين آيات را يا خود پيامبر و يا فردي که از او است بايد براي مردم بخواند, از اين جهت انجام اين کار به من محول شده است .

علي (ع ) با <جابر> و گروهي از ياران رسول خدا, در حالي که بر شتر مخصوص پيامبر (ص ) سوار شده بود, راه مکه را در پيش گرفت و سخن پيامبر را به ابوبکر رسانيد. او نيز آيات را به علي (ع ) تسليم نمود.

امير مومنان وارد مکه شد و روز دهم ذي الحجه بالاي جمزه عقبه , با ندايي رسا, آيات نخستين سوره برائت را قرائت نمود و اخطاريه چهار ماده اي پيامبر را با صداي بلند به گوش تمام شرکت کنندگان رسانيد(49)اين پيام , همه مشرکان فهميدند که تنها چهار ماه مهلت دارند که تکليف خود را با حکومت اسلامي روشن سازند. آيات قرآن و اخطاريه پيامبر تاثير عجيبي در افکار مشرکين بخشيد و هنوز چهار ماه سپري نشده بود که آنان دسته دسته رو به آيين توحيد آوردند, در سال دهم هجرت به آخر نرسيده بود که شرک در حجاز ريشه کن رديد.

هنگامي که ابوبکر از عزل خود آگاه شد با ناراحتي خاصي به مدينه بازگشت و به حضور پيامبر (ص ) رسيد و زبان به گله گشود و گفت :

مرا براي اين کار (ابلاغ آيات الهي و خواندن اخطاريه ) لايق و شايسته ديدي , ولي چيزي نگذشت مرا از اين مقام عزل و برکنار نمودي , آيا در اين مورد فرماني از خدا رسيد؟

پيامبر در پاسخ فرمود: پيک الهي در رسيد و گفت جز من و يا کسي که از خود من است , شخص ديگري براي اين کار صلاحيت ندارد.(50)


4-از وفات پيامبر (ص ) تا خلافت ظاهري آن حضرت
پيش از آغاز اين بخش , مقدمتاً يادآور مي شويم که جريان امامت , از رحلت پيامبر (ص ) (در ماه
صفر سال 11هجري ) تا سال وفات امام حسن عسکري (ع ) در ماه ربيع الاول سال 260به طور تقريبي چهار دوره را گذرانده , و هر دوره از لحاظ موضعگيري امامان در برابر قدرتهاي مسلط, داراي ويژگيهايي بوده است . اين دوره ها عبارت بودند از:

1- دوره صبر يا مداراي امام با اين قدرتها. اين دوره سراسر بيست و پنج سال ميانه رحلت پيامبر ص (سال 11 هجري ) تا آغاز خلافت ظاهري اميرمومنان (سال 35هجري ) را در بر مي گيرد.

2 دروه به قدرت رسيدن امام . اين دوره همان چهار سال و نه ماه خلافت اميرمومنان و چند ماه خلافت امام حسن (ع ) است که با همه کوتاهي و با وجود ملامتها و دردسرهاي فراواني که از سوي دشمنان رنگارنگ اسلام براي اين دو بزرگوار تراشيده شد, درخشنده ترين سالهاي حکومت اسلامي به شمار مي آيد.

3 دوره تلاش سازنده کوتاه مدت براي ايجاد حکومت و رژيم اسلامي . اين دوره شامل بيست سال فاصله صلح امام حسن ع (در سال 41 تا حادثه شهادت امام حسين (در محرم سال 61 است . پس از ماجراي صلح , عملا کار نيمه مخفي شيعه شروع شده و برنامه هايي که هدفش تلاش براي بازگرداندن قدرت به خاندان پيامبر در فرصت مناسب بود, آغاز گشت . اين فرصت , طبق برآورد عادي چندان دور از دسترس نبود, و با پايان يافتن زندگي شرارت آميز معاويه , اميد آن وجود داشت .

4 و بالاخره چهارمين دوره , تعقيب وادامه همين روش در برنامه هايي دراز مدت بود. اين دوره در طول نزديک به دو قرن و با پيروزيها و شکستهايي در مراحل گوناگون , همراه با پيروزي قاطع در زمينه کار ايدئولوژيک و آميخته با صدها تاکتيک مناسب و مزين با هزاران جلوه از اخلاص و فداکاري , تعقيب گرديد.(51)


در گذشت پيامبر و مسئله رهبري
علي (ع ) پس از پيامبر شايسته ترين فرد عالي براي اداره امور جامعه اسلامي بود و در حوزه
اسلام بجز پيامبر اسلام هيچ کس از نظر فضيلت , تقوا, بينش فقهي , قضائي , جهاد و کوشش در راه خدا و ساير صفات عالي انساني به پايه علي (ع ) نمي رسيد. به دليل همين شايستگيها, آن حضرت بارها به دستور خدا و توسط پيامبر اسلام به عنوان رهبر آينده مسلمانان معرفي شده بود که از همه آنها مهمتر جريان <غدير> است . از اين نظر انتظار مي رفت که پس از درگذشت پيامبر, بلافاصله علي (ع ) زمام امور را در دست گيرد و رهبري مسلمين را ادامه دهد. اما عملا چنين نشد و مسير خلافت اسلامي پس از پيامبر منحرف گرديد و علي ع از صحنه سياسي و مرکز تصميم گيري در ادامه امور جامعه بدور ماند.


دو راهي سرنوشت ساز
علي (ع ) اين انحراف را تحمل نکرد و سکوت در برابر آن را ناروا شمرد و بارها با استدلالها و
احتجاجهاي متين خود, خليفه و هواداران او را مورد انتقاد و اعتراض قرار داد, ولي مرور ايام و سير حوادث نشان داد که اين گونه اعتراضها چندان سودي ندارد و خليفه و هوادارانش در حفظ و ادامه قدرت خود مصرند. در اين هنگام علي بر سر دو راهي حساس و سرنوشت سازي قرار گرفت : يا مي بايست به کمک رجال خاندان رسالت و علاقه مندان راستين خويش که حکومت جديد را مشروع و قانوني نمي دانستند, بپاخيزد و با توسل به قدرت , خلافت و حکومت را قبضه کند, و يا آنکه وضع موجود را تحمل کرده و در حدود امکان به حل مشکلات مسلمانان و انجام وظائف خود بپردازد. از آنجا که در رهبريهاي الهي , قدرت و مقام , هدف نيست , بلکه هدف چيزي بالاتر از ارجدارتر از حفظ مقام و موقعيت است و وجود رهبري براي اين است که به هدف تحقق ببخشد, لذا اگر روزي رهبر بر سر دوراهي قرار گرفت و ناگزير شد که از ميان مقام و هدف , يکي را برگزيند, بايد از مقام رهبري دست بردارد و هدف را مقدمتر از حفظ مقام و موقعيت رهبري خويش بشمارد. علي (ع ) که با چنين وضعي روبرو شده بود, راه دوم را برگزيد. او با ارزيابي اوضاع و احوال جامعه اسلامي به اين نتيجه رسيد که اگر اصرار به قبضه کردن حکومت و حفظ مقام و موقعيت رهبري خود نمايد, وضعي پيش مي آيد که زحمات پيامبر اسلام و خونهاي پاکي که در راه اين هدف و براي آبياري نهال اسلام ريخته شده است , به هدر مي رود.

امام در خطبه <شقشقيه >از اين دوراهي دشوار و حساس و رمز انتخاب راه دوم چنين ياد مي کند:

<...من رداي خلافت را رها ساختم , و دامن خود را از آن درپيچيدم (و کنار رفتم ),در حالي که در اين انديشه فرو رفته بودم که آيا با دست تنها (بدون ياور) بپاخيزم (وحق خود و مردم را بگيرم ) و يا در اين محيط پرخفقان و ظلمتي که پديد آورده اند, صبر کنم ؟ محيطي که پيران را فرسوده , جوانان را پير و مردان باايمان را تا واپسين دم زندگي به رنج وامي دارد.

(عاقبت ) ديدم بردباري و صبر, به عقل و خرد نزديکتر است , لذا شکيبايي ورزيدم , ولي به کسي مي ماندم که خار در چشم و استخوان در گلو دارد, با چشم خود مي ديدم ميراثم را به غارت مي برند.>!(52)

امام به صبر خود در برابر انحراف اسلامي از مسير اصلي خود به منظور حفظ اساس اسلام در موارد ديگر نيز اشاره نموده است از آن جمله در آغاز خلافت عثمان که راي شورا به نفع عثمان تمام شد و قدرت به دست وي افتاد, امام رو به ديگر اعضاي شورا کرده و فرمود:

<خوب مي دانيد که من از همه کس به خلافت شايسته ترم .به خدا سوگند تا هنگامي که اوضاع مسلمين روبراه باشد و در هم نريزد, و به غير از من به ديگري ستم نشود, همچنان مدارا خواهم کرد.>(53)


خطرهاي داخلي و خارجي
< گفتيم که علي ع با ملاحظه خطرهايي که در صورت قيام او جامعه اسلامي را تهديد مي کرد, از
قيام و اقدام مسلحانه خودداري کرد. ممکن است سوءال شود که چه خطرهايي در آن زمان جامعه نوبنياد اسلامي را تهديد مي کرد؟

در پاسخ اين سوال مي توان خطرهاي داخلي و خارجي و ملاحظات و موانعي را که باعث شد علي (ع ) از قيام مسلحانه صرفنظر کند, بدين ترتيب دسته بندي کرد.

1 اگر امام با توسل به قدرت و قيام مسلحانه در صدد قبضه حکومت و خلافت برمي آمد, بسياري از عزيزان خود را که از جان و دل به امامت و رهبري او معتقد بودند, از دست مي داد. علاوه بر اينها گروه بسياري از صحابه پيامبر];ّّ که به خلافت امام راضي نبودند, کشته مي شدند. اين گروه , هر چند در مسئله رهبري در نقطه مقابل امام موضع گرفته بودند و روي کينه ها و عقده هايي که داشتند, راضي نبودند زمام امور در دست علي (ع ) قرار بگيرد, ولي در امور ديگر اختلافي با امام نداشتند, و با کشته شدن اين عده که به هر حال قدرتي در برابر شرک و بت پرستي و مسيحيگري و يهوديگري به شمار مي رفتند, قدرت مسلمانان در مرکز به ضعف مي گراييد.

امام هنگامي که براي سرکوبي پيمان شکنان (طلحه و زبير) عازم <بصره > مي گرديد, خطبه اي ايراد کرد و در آن انگشت روي اين موضوع حساس گذاشت و فرمود:

<هنگامي که خداوند پيامبر خود را قبض روح کرد, قريش با خودکامگي , خود را بر ما مقدم شمرده ما را که به رهبري امت از همه شايسته تر بوديم , از حق خود باز داشت , ولي من ديدم که صبر و بردباري بر اين کار, بهتر از ايجاد تفرقه ميان مسلمانان ريخته شدن خون آنان است زيرا مردم , به تازگي اسلام را پذيرفته بودند و دين مانند مشکي مملو از شير بود که کف کرده باشد و کوچکترين سستي و غفلت آن را فاسد مي سازد, و کوچکترين فرد, آن را وارونه مي کند>.(54)

2 از آنجا که بسياري از گروهها و قبائلي که در سالهاي آخر عمر پيامبر مسلمان شده بودند, هنوز آموزشهاي لازم اسلامي را نديده بودند و نور ايمان کاملا در دل آنها نفوذ نکرده بود, هنگامي که خبر درگذشت پيامبر اسلام در ميان آنان منتشر گرديد, گروهي از آنان پرچم <ارتداد> و بازگشت به بت پرستي را برافراشتند و عملا با حکومت اسلامي در مدينه مخالفت نموده و حاضر به پرداخت ماليات اسلامي نشدند و باگردآوري نيروي نظامي , مدينه را بشدت مورد تهديد قرار دادند. به همين جهت نخستين کاري که حکومت جديد انجام داد اين بود که گروهي از مسلمانان را براي نبرد با <مرتدان > و سرکوبي شورش آنان بسيج کرد و سرانجام آتش شورش آنان با تلاش مسلمانان خاموش گرديد.(55)

در چنين موقعيتي که دشمنان ارتجاعي اسلام , پرچم ارتداد را برافراشته و حکومت اسلامي را تهديد مي کردند, هرگز صحيح نبود که امام پرچم ديگري به دست بگيرد و قيام کند.

امام در يکي از نامه هاي خود که به مردم مصر نوشته است , به اين نکته اشاره مي کند و مي فرمايد:

<...به خدا سوگند هرگز فکر نمي کردم و به خاطرم خطور نمي کرد که عرب بعد از پيامبر, امر امامت و رهبري را از اهل بيت او بگردانند و (در جاي ديگر قرار دهند, و باور نمي کردم ) خلافت را از من دور سازند! تنها چيزي که مرا ناراحت کرد, اجتماع مردم در اطراف فلاني (ابوبکر) بود که با او بيعت کنند. (وقتي که چنين وضعي پيش آمد) دست نگه داشتم تا اينکه با چشم خود ديدم گروهي از اسلام بازگشته و مي خواهند دين محمد (ص ) را نابود سازند. (در اينجا بود) که ترسيدم اگر اسلام و اهلش را ياري نکنم بايد شاهد نابودي و شکاف در اسلام باشم که مصيبت آن براي من از محروم شدن از خلافت و حکومت بر شما بزرگتر بود, چرا که اين بهره دوران چند روزه دنيا است که زائل و تمام مي شود, همانطور که <سراب > تمام مي شود و يا ابرها از هم مي پاشند. پس در اين پيشامدها به پاخاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پابرجا و محکم گرديد.>(56)

همچنين امام در نخستين روزهاي خلافت خود طي خطبه اي اين موضوع را يادآوري نمود.<عبدالله بن جناده > مي گويد: من در نخستين روزهاي زمامداري علي (ع ) از مکه وارد مدينه شدم , ديدم همه مردم در مسجد پيامبر دور هم گرد آمده اند و انتظار ورود امام را مي کشند, ناگهان علي (ع ) در حالي که شمشير خود را حمايل کرده بود, از خانه بيرون آمد, ديده ها به سوي او خيره شد, او در مسند خطابه قرار گرفت و سخنان خود را پس از حمد و ثناي خداوند چنين آغاز کرد:

<هان اي مردم ! آگاه باشيد روزي که پيامبر گرامي از ميان ما رخت بر بست , فکر مي کرديم کسي با ما, درباره حکومتي که او پي افکنده بود, نزاع و رقابت نمي کند, و به حق ما چشم طمع نمي دوزد زيرا ما وارث و ولي و عترت او بوديم , اما برخلاف انتظار, گروهي از قوم ما به حق ما تجاوز کرده و خلافت را از ما سلب کردند و حکومت به دست ديگران افتاد.

به خدا سوگند اگر ترس از ايجاد شکاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود, و بيم آن نمي رفت که بار ديگر کفر و بت پرستي به سرزمين اسلام باز گردد و اسلام محو و نابود شود, با آنان به گونه ديگري رفتار مي کرديم >(57)

3 علاوه بر خطر مرتدين , مدعيان نبوت و پيامبران دروغين مانند <مسيلمه >, <طليحه > و <سجاح > نيز در صحنه ظاهر شده و هر کدام طرفداران و نيروهاي دور خود گردآوردند و قصد حمله به مدينه را داشتند که با همکاري و اتحاد مسلمانان پس از زحمات نيروهاي آنان شکست خوردند.

4 خطر حمله احتمالي روميان نيز مي توانست مايه نگراني ديگري براي جبهه مسلمين باشد, زيرا تا آن زمان مسلمانان سه بار با روميان رو در رو يا درگير شده بودند و روميان مسلمان را براي خود خطري جدي تلقي مي کردند و در پي فرصتي بودند که به مرکز اسلام حمله کنند. اگر علي (ع ) دست به قيام مسلحانه مي زد, با تضعيف جبهه داخلي مسلمانان , بهترين فرصت به دست روميان مي افتاد که از اين ضعف استفاده کنند.

با در نظر گرفتن نکات فوق , بخوبي روشن مي شود که چرا امام صبر را بر قيام ترجيح داد. و چگونه با صبر و تحمل و تدبير و دور انديشي , جامعه اسلامي را از خطرهاي بزرگ نجات داد و اگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت و از عواقب وخيم اختلاف و دو دستگي نمي ترسيد, هرگز اجازه نمي داد رهبري مسلمانان از دست اوصياء و خلفاي راستين پيامبر خارج شود و به دست ديگران افتد.


فعاليتهاي امير مومنان ع در دوران خلفا
فعاليت امام در اين مدت در امور يادشده در زير خلاصه مي گردد: 1 عبادت و بندگي خدا, آنهم به صورتي که در شان شخصيتي مانند علي بود, تا آنجا که
امام سجاد (ع ) عبادت و تهجد عجيب خود را در برابر عبادتهاي جد بزرگوار خود, ناچيز مي داند.

2 تفسير قرآن و حل مشکلات بسياري از آيات , و تربيت شاگرداني مانند <عبدالله بن عباس > که بزرگترين مفسر اسلام , در ميان اصحاب به شمار مي رفت.

3 پاسخ به پرسشهاي دانشمندان ملل جهان , بالاخص يهود و مسيحيان که پس از در گذشت پيامبر براي تحقيق و پژوهش درباره آيين وي , رهسپار مدينه مي شدند و سئوالاتي را مطرح مي نمودند و پاسخگويي جز علي (ع ), که تسلط او بر تورات و انجيل از خلال سخنانش روشن بود, پيدا نمي کردند و اگر اين خلا به وسيله امام پر نمي شد جامعه اسلامي در سرشکستگي شديدي فرو مي رفت , و هنگامي که امام به کليه سئوالات آنها پاسخهاي دندان شکن مي داد, شادماني و شکفتگي عظيمي در چهره خلفا که بر جاي پيامبر نشسته بودند, پديدار مي شد.

4 بيان حکم شرعي و رويدادهاي نوظهور که در اسلام سابقه نداشت و يا قضيه چنان پيچيده بود که قضات از داروي درباره آن ناتوان بودند. اين نقطه از نقاط حساس زندگي امام است و اگر در ميان صحابه شخصيتي مانند علي (ع ) نبود که به تصديق پيامبر گرامي داناترين امت و آشناترين آنها به موازين قضا و داوري به شمار مي رفت ,];ّّ بسياري از مسائل در صدر اسلام به صورت عقده لاينحل و گره کوري باقي مي ماند.

همين حوادث نوظهور ايجاب مي کرد که پس از رحلت پيامبر گرامي , امام آگاه و معصومي بسان پيامبر که بر تمام اصول و فروع اسلام تسلط کافي داشت , در ميان مردم باشد و علم وسيع و گسترده او, امت را از گرايشهاي نامطلوب و عمل به قياس و گمان باز دارد و اين موهبت بزرگ به تصديق تمام ياران رسول خدا ص جز امير المومنين (ع ) در کسي نبود.

قسمتي از داوريهاي امام و استفاده ابتکاري و جالب وي از آيات قرآن در کتابهاي حديث و تاريخ منعکس است و بعضي از دانشمندان قسمتي از آنها را در کتاب مستقل گردآورده اند. (58)

5 تربيت و پرورش گروهي که ضمير پاک و روح آماده اي براي سير و سلوک داشتند تا در پرتو رهبري و نفوذ معنوي امام بتوانند قله هاي کمالات معنوي را فتح کنند و آنچه را که با ديده ظاهري نمي بينند با ديده دل و چشم باطني ببينند.

6 کار و کوشش براي تامين زندگي بسياري از بينوايان و درماندگان , تا آنجا که امام با دست خود باغ احداث مي کردند و قنات حفر مي نمود و آن را در راه خدا وقف مي کرد.

7 هنگامي که دستگاه خلافت در مسائل سياسي و پاره اي از مشکلات با بن بست روبرو مي شد, امام يگانه مشاور مورد اعتمادي بود که با واقع بيني خاصي مشکلات را از سر راه برمي داشت و مسير کار را معين مي کرد, و برخي از اين مشاوره ها در نهج البلاغه و نيز کتابهاي تاريخ وارد شده است.


امام و حل مشکلات علمي و سياسي خلفا
تاريخ گواهي مي دهد که ابوبکر و عمر در مدت خلافت خود در مسائل سياسي , معارف و عقائد ,
تفسير قرآن , فروع و احکام اسلام به امام مراجعه مي کردند و از مشاوره و راهنمايي و آگاهي امام از اصول و فروع اسلام , کاملا بهره مي بردند که ذيلا چند نمونه از آن را که در تاريخ ضبط شده است , از نظر خوانندگان مي گذرانيم .


جنگ با روميان
يکي از دشمنان سرسخت حکومت جوان اسلام , امپراتوري روم بود که پيوسته مرکز حکومت
اسلامي را از جانب شمال تهديد مي کرد و پيامبر گرامي (ص ) تا آخرين لحظه زندگي خود از فکر روم غافل نبود. در سال هشتم هجرت گروهي را به فرماندهي <جعفر طيار> روانه کرانه هاي شام کرد, ولي سپاه اسلام با از دست دادن سه فرمانده و تعدادي از سربازان اسلام بدون اخذ نتيجه به مدينه بازگشت . براي جبران اين شکست , پيامبر گرامي در سال نهم با سپاهي گران عازم تبوک گرديد, ولي بدون آنکه با سپاه دشمن روبرو گردد, به مدينه بازگشت و اين سفر نتايج درخشاني داشت که در تاريخ مذکور است - مع الوصف - خطر حمله روم هميشه فکر پيامبر را به خود مشغول مي داشت , به همين جهت در آخرين لحظه هاي زندگي که در بستر بيماري افتاده بود, سپاهي از مهاجر و انصار ترتيب داد که رهسپار کرانه هاي شام شوند. اين سپاه به عللي مدينه را ترک نگفت و پيامبر, در حالي که سپاه اسلام , در چند کيلومتري مدينه اردو زده بود چشم از جهان فرو بست .

پس از درگذشت پيامبر, فضاي سياسي مدينه با تثبيت خلافت ابوبکر, بعد از بحران , به آرامش گراييد. ابوبکر که زمام امور را به دست گرفته بود, در اجراي فرمان پيامبر (نبرد با روميان ) کاملا دو دل بود, از اينرو با گروهي از صحابه مشاوره کرد, هر کدام نظري دادند که او را قانع نساخت , سرانجام با امام با مشاوره پرداخت , امام او را بر اجراي دستور پيامبر تشويق کرد و افزود: اگر نبرد کني پيروز خواهي شد. خليفه از تشويق امام , خوشحال شد و];ّّ گفت : فال نيکي زدي و به خير بشارت دادي . (59)


علي (ع ) و مشاوره هاي سياسي خليفه دوم با وي
امام در دوران خليفه دوم نيز مشاور مهم و گرهگشاي بسياري از مشکلات سياسي و علمي و
اجتماعي خيلفه بود. اينک به يک نمونه از مواردي که خليفه دوم از فکر امام در مسائل سياسي استفاده کرده است , اشاره مي کنيم .

در سال چهار ده هجري در سرزمين <قادسيه > نبرد سختي ميان سپاه اسلام و نظاميان ايران رخ داد که سرانجام فتح و پيروزي از آن مسلمانان گرديد و <رستم فرخ زاد> - فرمانده کل قواي ايران -با گروهي به قتل رسيد. با اين پيروزي , سراسر عراق زير پوشش نفوذ سياسي و نظامي اسلام در آمد و <مدائن > که مقر حکومت سلاطين ساساني بود, در تصرف مسلمانان قرار گرفت و سران سپاه ايران به داخل کشور عقب نشني کردند.

مشاوران و سران نظامي ايران بيم آن داشتند که سپاه اسلام کم کم پيشروي کند, و سراسر کشور را به تصرف خود در آورد. براي مقابله با چنين حمله خطرناک <يزدگرد> پادشاه ايران , سپاهي يکصد و پنجاه هزار نفري به فرماندهي <فيروزان > ترتيب داد تا جلوي هر نوع حمله ناگهاني را بگيرد و حتي در صورت مساعد بودن وضع , دست به حمله تهاجمي زند.

<سعد وقاص >, فرمانده کل قواي مسلمانان (و به نقلي <عمار ياسر> که حکومت کوفه را در اختيار داشت ) نامه اي به عمر نوشت و خليفه را از تحرکهاي دشمن آگاه ساخت و افزود: سپاه کوفه , آماده اند که نبرد را آغاز کنند و پيش از آنکه دشمن شروع به جنگ کند, آنان براي ارعاب دشمن دست به حمله زنند.

خليفه به مسجد رفت , سران صحابه را جمع کرد و آنان را از تصميم خود مبني بر اينکه مي خواهد مدينه را ترک گويد و در منطقه اي ميان بصره و کوفه فرود آيد, و از آن نقطه رهبري سپاه را به دست بگيرد, آگاه ساخت .

در اين موقع <طلحه > برخاست و خليفه را بر اين کار تشويق کرد و سخناني گفت که بوي تملق و چاپلوسي بخوبي از آن استشما مي شد.

پس از او <عثمان > برخاست و نه تنها خليفه را به ترک مدينه تشويق کرد, بلکه افزود: به سپاه شام و يمن بنويس که همگي منطقه خود را ترک کنند و به تو بپيوندند و تو با اين جمع انبوه بتواني با دشمن روبرو شوي .

در اين موقع <امير مومنان (ع )> برخاست و فرمود:

پيروزي و شکست اين امر (اسلام ) بستگي به فزوني نيرو و کمي جمعيت نداشته است , اين دين خدا است که آن را پيروز ساخت و سپاه اوست که خود آن را آماده و ياري کرد تا آنکه به آنجا که بايد برسند رسيد و به هر جا که بايد طلوع بکند طلوع کرد, از ناحيه خداوند به ما وعده پيروزي داده شده است , و مي دانيم که خداوند به وعده خود جامه عمل پوشانيده و سپاه خويش را ياري خواهد کرد.

موقعيت زمامدار, همچون رشته مهره ها است که آنها را گرد آورد به هم پيوند مي دهد. اگر رشته از هم بگسلد, مهره ها پراکنده مي شوند و سپس هرگز نمي توان آنها را جمع آوري کرده و از نو نظام بخشيد.

امروز, اگر چه عرب از نظر تعداد کم است , اما نيروي اسلام فراوان , و در پرتو اجتماع و اتحاد و هماهنگي , عزيز و نيرومند است . بنابراين تو (خليفه ) همچون محور سنگ آسياب , جامعه را به وسيله مسلمانان به گردش در آور, و با همکاري آنان در نبرد, آتش جنگ را براي دشمنان شعله ور ساز, زيرا اگر شخصا از اين سرزمين خارج شوي , عرب از اطراف اکناف سر از زير بار فرمانت بيرون خواهد برد, و آنگاه آنچه پشت سرگذاشته اي , مهمتر از آن ];ّّ خواهد بود که در پيش رو داري .

اگر فردا چشم عجمها بر تو افتد, خواهند گفت : اين اساس و ريشه (رهبر) عرب است , اگر ريشه اين درخت را قطع کنيد, راحت مي شويد, و اين فکر, آنان را در مبارزه با تو و طمع در نابودي تو حريص تر و سرسخت تر خواهد ساخت .

اما اينکه گفتي آنان براي جنگ با مسلمانان آماده مي شوند و از اين موضوع نگراني , بدان که خداوند بيش از تو اين کار را ناخوش دارد, و او بر تغيير آنچه نمي پسندد, تواناتر است .

واما اينکه به فزوني تعداد سربازان دشمن اشاره کردي , (بدان که ) ما, در گذشته , در نبردها, روي تعداد افراد تکيه نمي کرديم , بلکه بر ياري و کمک خداوندي حساب مي کرديم (و پيروز هم مي شديم .)(60)

عمر پس از شنيدن سخنان امام نظر او را پسنديد و از رفتن منصرف شد.(61)

با توجه به اين گرهگشاييها بود که عمر مي گفت : به خدا پناه مي برم که مشکلي پيش بيايد و ابوالحسن (علي ) براي حل آن حضور نداشته باشد.(62)


5 - از خلافت تا شهادت
چگونگي بيعت با اميرمومنان (ع )
عثمان به دنبال فساد مالي و اداري , تصرفهاي غيرمجاز و صد در صد غير مشروع در بيت المال و
همچنين گماشتن افراد نالايق از بني اميه و خويشان خود در راس مناصب دولتي و بالاخره بر اثر کنار زدن افراد شايسته اعم از مهاجران و انصار, و سپردن مقدرات امت اسلامي به دست بني اميه , خشم مردم را برانگيخت و چون به اعتراضها و درخواستهاي مکرر و مشروع مسلمانان در مورد تغيير استانداران و فرمانداران فاسد, ترتيب اثر نداد, سرانجام شورش و انقلاب بر ضد حکومت وي به وجود آمد و منجر به قتل او گرديد و سپس مردم با علي (ع ) به عنوان خلافت بيعت کردند. از اين لحاظ حکومت علي (ع ) که پس از قتل عثمان روي کار آمد, يک حکومت انقلابي و حاصل شورش مردم بر ضد مفاسد و مظالم حکومت پيشين بود.

يکي از نمونه هاي فساد حکومت عثمان اين بود که وي <حکم بن ابي العاص > را با پسرش <مروان > که پيامبر اسلام ص وي را به طائف تبعيد کرده بود و حتي ابوبکر و عمر در زمان حکومتشان جرات برگرداندن وي را پيدا نکرده بودند, به مدينه برگرداند و دختر خود را به مروان تزويج کرد و حتي مسئوليت دفتر داري خلافت را به مروان سپرد, و اين موضوع خشم مردم را برانگيخت .

خانه عثمان به مدت چهل و نه روز از طرف انقلابيون در محاصره بود.(63) هر موقع عثمان مي خواست نرمش نشان بدهد, مروان بيشتر خشم مردم را بر مي انگيخت . سرانجام مسلمانان خشمگين به خانه عثمان ريختند و او را به قتل رساندند.


موقعيت درخشان علي (ع )
انقلابيون تنها در فکر کنار زدن عثمان بودند و هر چند در مدت محاصره خانه عثمان اسم علي
(ع ) بر سر زبانها بود, اما برنامه روشني براي آينده نداشتند, لذا وقتي که عثمان را کشتند تازه با مشکل انتخاب خليفه روبرو شدند.

از طرف ديگر, از ميان اعضاي شوراي شش نفري که عبارت بودند از: علي , عبدالرحمن بن عوف , عثمان , طلحه , زبير و سعد بن ابي وقاص , دو نفر از آنان يعني عبدالرحمن بن عوف و عثمان از دنيا رفته بودند و در بين چهار نفر];ّّ موجود,علي (ع ) از همه محبوبتر بود و از حيث فضيلت و سابقه درخشان در اسلام هيچ کدام از آنان به پايه او نمي رسيدند, و همين معنا مردم را بيشتر به سوي علي (ع ) مي کشانيد.

علي (ع ) با ارزيابي اوضاع و ملاحظه دگرگونيهايي که در زمان عثمان رخ داده بود, و نيز دوري و بيخبري فاحش مسلمين از اسلام اصيل نخستين , خوب مي دانست که حکومت کردن بعد از فساد و آلودگي دوران حکومت عثمان بسيار مشکل است و مردم , بويژه سران قوم , زيربار اصلاحات مورد نظر او نمي روند و عدالت او را تحمل نمي کنند. از اينرو وقتي که انقلابيون به حضرت پيشنهاد بيعت کردند, نپذيرفت.

به اتفاق مورخان عثمان در ذيحجه سال 35هجري کشته شد, اما در مورد روز واقعه اختلاف دارند.(64)ر عين حال اين نکته مسلم است که بين قتل او و بيعت مردم با علي ع دست کم چهار پنج روز فاصله بوده است .(65)ر اين چند روز مردم در تحير و بلاتکليفي به سر مي بردند.

در اين مدت , رهبران انقلاب به حضرت مراجعه مي کردند, ولي او چندان خود را نشان نمي داد, و چون درخواست قبول بيعت مي کردند, از آنجا که اوضاع را براي قبول خلافت نامساعد مي ديد و با اين پيشنهاد حجت را بر خود تمام نمي دانست , مي فرمود:

<مرا واگذاريد و به سراغ شخص ديگري برويد, زيرا ما به استقبال وضعي مي رويم که چهره هاي مختلف و جهات گوناگوني دارد (اوضاع مبهم و پيچيده است ), دلها بر اين امر استوار و عقلها ثابت نمي مانند, ابرهاي فساد, فضاي جهان اسلام را تيره و راه مستقيم ناشناخته مانده است .

آگاه باشيد که اگر دعوت شما را اجابت کنم , بر طبق علم خويش با شما رفتار خواهم کرد و به سخن اين و آن و سرزنش ملامتگران گوش فرا نخواهم داد, اما اگر مرا رها کنيد, من هم مانند يکي از شما خواهم بود, شايد من شنواتر و مطيع تر از شما نسبت به خليفه شما باشم , و من وزير و مشاورتان باشم بهتر از آن است که امير و رهبرتان گردم .>(66)

اما چون رفت و آمدها زياد شد و درخواستهاي مصرانه مسلمانان افزايش يافت و سيل مردم خسته از مظالم پيشين و مشتاق عدالت , به د رخانه حضرت سرازير گرديد,امام احساس وظيفه کرد و ناگزير بيعت مردم را پذيرفت .

امام در چند جاي نهج البلاغه از استقبال پرشور و پافشاري مردم هنگام درخواست بيعت ياد نموده است . از آن جمله مي فرمايد:

<مردم همانند شتران تشنه کامي که به آب برسند و ساربان رهايشان ساخته و افسار از سر آنها برگيرد, بر من هجوم آوردند, به يکديگر تنه مي زدند و فشار مي آوردند آنچنانکه گمان کردم مرا خواهند کشت , يا برخي , برخي ديگر را به قتل خواهند رسانيد, سپس اين موضوع (قبول خلافت ) را زير و رو کردم , همه جهاتش را سنجيدم به طوري که خواب را از چشمم ربود.>(67)

در جاي ديگر صحنه پرشور ازدحام مردم بر گرد وجود خويش را مجسم ساخته تابلوي گويايي از خوشحالي و شور و هيجان مردم پس از دريافت خبر قبول بيعت توسط آن حضرت , ترسيم مي کند و مي فرمايد:

<شما دستم را (براي بيعت ) گشوديد و من بستم , شما آن را به سوي خود کشيديد و من آن را عقب کشيدم , پس از آن همچون شتران تشنه که در روز آب خوردن به آبشخور حمله مي کنند و به يکديگر تنه مي زنند, در اطراف من گرد آمديد, آنچنان که بند کفشم پاره شد, عبا از دوشم افتاد, و ضعيفان زير دست و پا رفتند.

آن روز سرور و خوشحالي مردم به خاطر بيعت با من چنان شدت داشت که خردسالان به وجد آمده بودند, پيران ];ّّ خانه نشين با پاي لرزان براي ديدن منظره بيعت به راه افتاده بودند, و بيماران براي مشاهده اين صحنه از بستر بيماري بيرون خزيدند...>(68)

امام در خطبه <شقشقيه > نيز در زمينه استقبال پرشور مردم و نيز درباره رمز قبول خلافت سخن گفته است : <چيزي که مرا به هراس افکند, اين بود که مردم همچون يالهاي کفتار, با ازدحام و تراکم , از هر طرف به سوي من هجوم آورده و مرا احاطه کردند به طوري که حسن و حسين زير دست و پا ماندند,(69)ر طرف جامه ام پاره شد, و مانند گله گوسفند دور من جمع شدند. سوگند به خدايي که دانه را شکافت و انسان را آفريد, اگر نه اين بود که آن جمعيت براي بيعت گرداگردم جمع شده و به ياري برخاستند و از اين جهت حجت تمام شد و اگر نبود پيماني که خداوند از علماي امت گرفته که در برابر پرخواري ستمگران و گرسنگي ستمديدگان سکوت نکنند, من افسار شتر خلافت را رها مي ساختم و از آن صرفنظر مي نمودم و پايان آن را با جام آغازش سيراب مي کردم (همچنان که در دوران سه خليفه گذشته کنار رفتم , اين بار نيز کنار مي رفتم ) آن وقت (خوب ) مي فهميديد که دنياي شما در نظر من از آب بيني بز بي ارزشتر است .>(70)


نبرد در سه جبهه
خلافت و زمامداري علي (ع ) که سراسر عدل و دادگري و احياي سنتهاي اصيل اسلامي بود, بر
گروهي سخت و گران آمد و صفوف مخالفتي در برابر حکومت او تشکيل گرديد. اين مخالفتها سرانجام به نبردهاي سه گانه با <ناکثين >, <قاسطين > و <مارقين > منجر گرديد که ذيلا در مورد هر يک جداگانه توضيح مختصري مي دهيم :


نبرد با ناکثين
نبرد با ناکثين (پيمان شکنان ) از اين جهت رخ داد که طلحه و زبير که با علي بيعت کرده بودند,
تقاضاي فرمانروايي بصره و کوفه را داشتند, ولي امام با درخواست آنان موافقت نکرد. آنان سرانجام مخفيانه مدينه را به عزم مکه ترک کردند و در آنجا با استفاده از بيت المال غارت شده توسط امويان , ارتشي تشکيل داده رهسپار بصره شدند و آنجا را تصرف نمودند. علي (ع ) مدينه را به عزم سرکوبي آنان ترک گفت و در نزديکي بصره نبرد شديدي رخ داد که پيروزي علي و شکست ناکثين پايان يافت و اين همان جنگ جمل است که در تاريخ براي خود سرگذشت گسترده اي دارد. اين نبرد در سال 36هجري رخ داد.


نبرد با قاسطين
معاويه از مدتها قبل از خلافت علي (ع ) مقدمات خلافت را براي خود در شام تهيه ديده بود.


وقتي امام به خلافت رسيد, فرمان عزل او را صادر کرد, و يک لحظه نيز با ابقاي او بر حکومت شام موافقت نکرد. نتيجه اين اختلاف آن شد که سپاه عراق و شام در سرزميني به نام <صفين > به نبرد پرداختند و مي رفت که سپاه علي (ع ) پيروز شود, اما معاويه با نيرنگ خاصي در ميان سربازان علي (ع ) اختلاف و شورش پديد آورد. سرانجام پس از اصرار زياد از جانب ياران علي (ع ), امام ناچار تن به حکميت ابوموسي اشعري و عمرو عاص داد که آنان درباره مصالح اسلام و مسلمين مطالعه کنند و نظر خود را اعلام دارند.

فشار روي اميرمومنان جهت پذيرفتن مسئله حکميت به پايه اي رسيد که اگر نمي پذيرفت , شايد رشته حيات او گسسته مي شد و مسلمانان بحران شديدي روبرو مي شدند. پس از فرارسيدن موعدي که قرار بود حکمين نظر خود را ابراز دارند, عمروعاص , ابوموسي را فريب داد و اين امر نقشه موذيانه معاويه را بر همگان آشکار ساخت . پس از ماجراي حکميت تعدادي از مسلماناني که قبلا با حضرت علي همراه بودند بر ضد ايشان خروج کردند, و];ّّ امام را به خاطر قبول حکميتي که خود بر وي تحميل کرده بودند, مورد انتقاد قرار دادند. نبرد با قاسطين در سال 32هجري رخ داد.


نبرد با مارقين
مارقين همان گروهي بودند که علي (ع ) را وادار به پذيرش حکميت کردند, ولي پس از چند روز
از کار خود پشيمان شده خواستار نقض عهد از طرف امام شدند, اما علي (ع ) کسي نبود که پيمان خود را بشکند و نقض عهد نمايد, لذا اينان که همان خوارج مي باشند در برابر علي (ع ) دست به صف آرايي زدند و در نهروان با علي (ع ) به جنگ پرداختند. حضرت علي در اين نبرد پيروز گشت ولي کينه ها در دلها نهفته ماند. اين نبرد در سال 38و يا به گفته برخي از مورخان در سال 39هجري رخ داد.(71)

علي ع سرانجام پس از چهار سال و چند ماه حکومت در شب نوزدهم رمضان چهلم هجري به دست عبدالرحمان بن ملجم که يکي از افراد مارقين بود, ضربت خود و به شهادت رسيد.

كتابهايي كه سخنان آن حضرت را گرد آورده اند.

.ـ نهج البلاغه كه توسط شريف رضي جمع آوري شده و تا كنون چندين بار به چاپ رسيده است.
ـ مافات نهج البلاغه من كلامه سخنان آن حضرت كه در نهج البلاغه نيامده است جمع آوري شده توسط فاضل معاصرشيخ هادي بن شيخ عباس بن شيخ جعفر فقيه نجفي اين كتاب به چاپ رسيده است.
.ـ مائه كلمه جمع آوري شده توسط جاحظ مطبوع.
ـ غرر الحكم و دررالكلم گردآوري شده توسط عبدالواحد بن محمد بن عبدالواحد آمدي تميمي. وي اين سخنان را از كلمات كوتاه آن حضرت جمع آوري كرده و به نهج البلاغه نزديك است. انگيزه آمدي در تاليف اين كتاب كاري بود كه جاحظ در تاليف مائه الكلمه به انجام رسانده بود.
.ـ دستور معالم الحكم مطبوع.
.ـ نثر اللالي جمع آوري شده به وسيله ابوعلي فضل بن حسن طبرسي مولف مجمع البيان مطبوع.
ـ مطلوب كل طالب من كلام علي بن ابيطالب جمع آوري شده توسط ابواسحاق و طواط انصاري. در
اين كتاب صد سخن حكمت آميز منسوب به آن حضرت نقل شده است. اين كتاب در لايپزيك و بولاق به طبع رسيده و به فارسي و آلماني برگردانده شده است.
.ـ قلائد الحكم و فرائد الكلم گردآوري شده توسط قاضي ابو يوسف يعقوب بن سليمان اسفرايني.
.ـ معميات علي (ع)
.ـ امثال الامام علي بن ابيطالب طبع جوائب كه بر پايه حروف الفبا ترتيب يافته است.
.ـ سخنان علي ع كه شيخ مفيد در كتاب ارشاد خود نقل كرده است.
.ـ سخنان و نامه هاي آن حضرت كه نصر بن مزاحم در كتاب صفين خود نقل كرده است.
ـ سخنان علي ع كه در كتاب جواهر المطالب آورده شده است و كتابهاي ديگري غير از آنچه نام برديم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-به مآخذ زير مراجعه کنيد :

- ابن اثير، الکامل في التاريخ، بيروت، دارصادر، 1399 ه'.ق، ج 2، ص 58/

- ابن هشام، عبدالملک، السيره النبويه، تحقيق: مصطفي السقأ، ابراهيم الابياري، و عبدالحفيظ شبلي، قاهره، مکتبه مصطفي البابي الحلبي (افست مکتبه الصدر تهران)، 1355 ه'.ق ج1، ص 262/

- طبري، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوک، بيروت، دارالقاموس الحديث، (بي تا) ج 2، ص 213/

- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ اول، قاهره، داراحياالکتب العربيه، 1378 ه.ق، ج 13، ص 119/

2-ابوالفرج اصفهاني ، مقاتل الطالبيين ،ص15/

3- و قد علمتم موضعي من رسول الله ص بالقرابه و المنزله الخصيصه و ضعني في حجره و انا ولد يضمني الي صدره، و يکنفي في فراشه، و يمسني جسده، و يمشني عرفه، و کان يمضغ الشي ثم يلقمنيه...و لقد کنت اتبعه اتبا(ع) الفصيل اثرامه يرفع في کل يوم من اخلاقه علما يامرني بالاقتدأ به.(نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 192)

4-حرأ کوهي است در سمت شمال مکه و غار حرأ در قله اين کوه قرار گرفته است.

5-ابن هشام، السيره النبويه، تحقيق: مصطفي السقا، ابراهيم الابياري، وعبدالحفيظ شلبي، قاهره، مکتبه مصطفي البابي الحلبي (افست مکتبه الصدر تهران)، 1355ه'.ق، ج 1، ص 252/

6-ولقد کان يجاور في کل سنه بحرأ فاراه و لايراه غيري... و لقد سمعت رنه الشيطان حين نزل الوحي عليه فقلت يا رسول الله ماهذه الرنه؟ فقال: هذا الشيطان قدايس من عبادته، انک تسمع ما اسمع وتري ما اري الا انک لست بنبي ولکنک لوزير وانک لعلي خير.(نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 192)

7-ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، الطبعه الاولي قاهره، داراحيا الکتب العربيه، 1378 ه'.ق، ج 13، ص 208/

8 -مدرک پيشين، ص 210/

9 -اخطب خوارزم، المناقب، نجف، المطبعه الحيدريه، 1385 ه.ق، ص 18/

10 -والسابقون السابقون اولئک المقربون (واقعه: 10-11)/

11-لايستوي منکم من انفق من قبل الفتح و قاتل اولئک اعظم درجه من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا وکلاً وعد الله الحسني (حديد: 10)/

12 -اوّلکم ورودا علي الحوض اوّلکم اسلاما علي بن ابيطالب:

- ابن عبدالبر، الاستيعاب في معرفه الاصحاب، چاپ اول، بيروت، داراحيا التراث العربي، 1328 ه'.ق، ج 3، ص 28/

- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ اول، قاهره، داراحيا الکتب العربيه، 1378ه'.ق، ج 13، ص 119/

با همين مضمون:

- الحاکم النيشابوري، المستدرک علي الصحيحين، تحقيق و اعداد: عبدالرحمن المرعشي، چاپ اول، بيروت، دارالمعرفه، 1406 ه'.ق، ج 3، ص 17/

13 -استنبي النبي يوم الاثنين و صلي علي يوم الثلاثا:

- ابن عبدالبر، الاستيعاب في معرفه الاصحاب، چاپ اول، بيروت، داراحيا التراث العربي، 1328 ه.ق، ج 3، ص 32/

- ابن اثير، الکامل في التاريخ، بيروت، دارصادر، 1399 ه'.ق، ج 2، ص 57/

اين حديث را حاکم نيشابوري از دو طريق به صورت «نبي رسول الله...» نقل کرده است.(المستدرک علي الصحيحين، تحقيق و اعداد عبدالرحمن المرعشي، چاپ اول، بيروت، دارالمعرفه، 1406 ه'.ق، ج 3، ص 112/

14 -و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الاسلام غير رسول الله (ص) و خديجه و انا ثالثهما، اري نور الوحي و الرساله واشم ريح النبوه (نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 192)/

15-اللهم اني اول من اناب، و سمع و اجاب ،لم يسبقني الا رسول الله ص بالصلوه. (همان کتاب، خطبه 131)

16- طبري، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوک، بيروت دارالقاموس الحديث، بيتا، ح 2، ص .312 الکامل، ح 2، ص 57/

17-به مآخذ زير نگاه کنيد:

- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ اول، قاهره، داراحيا الکتب العربيه، 1378 ه'.ق، ج 13، ص 226/

- طبري، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوک، بيروت، دارالقاموس الحديث، (بي تا) ج 2، ص .212 (با اندکي اختلاف در لفظ/)

- ابن ابي الحديد در همان کتاب اين قضيه را از قول عبدالله بن مسعود نيز نقل کرده است که او نيز در سفر به مکه شاهد چنين صحنهاي بوده است.

18-و انذر عشيرتک الا قربين و اخفض جناحک لمن اتبعک من المومنين فان عصوک فقل اني بري مما تعلمون (شعرا:214-216)/

19-به ماخذ زير مراجعه کنيد:

- طبري، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوک، بيروت، دارالقاموس الحديث، (بي تا) ج 2، ص 217/

- ابن اثير الکامل في التاريخ، بيروت، دارصادر، 1399ه'.ق، ج 2، ص 63/

- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ اول، قاهره، داراحيا الکتب العربيه، 1378 ه.ق، ج 13،ص 211/

20- و اذ يمکر بک الذين کفروا ليثبتوک او نفتلوک او يخرجوک و يمکرون و يمکر الله والله خير الماکرين (انفال: 30).

21-به ماخذ زير مراجعه کنيد،

- ابن هشام، عبدالملک، السيره النبويه، تحقيق: مصطفي السقأ، ابراهيم الابياري و عبدالحفيظ شلبي، قاهره، مکتبه مصطفي البابي الحلبي (افست مکتبه الصدر تهران) 1355 ه'.ق، ج 2، ص 124-128/

- ابن اثير، الکامل في التاريخ، بيروت، دارصادر، 1399 ه'.ق، ج 2، ص 102/

- محمد بن سعد، الطبقات الکبري، بيروت، دارصادر (بي تا) ج 1، ص 228/

- شيخ مفيد، الارشاد، قم، مکتبه بصيرتي، (بي تا) ص 30/

- الحاکم النيشابوري، المستدرک علي الصحيحين، اعداد: عبدالرحمن المرعشي، چاپ اول، بيروت، دارالمعرفه، 1406 ه'.ق، ج 3، ص 4/

- طبري، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوک، بيروت، دارالقاموس الحديث، (بي تا) ج 2، ص 244/

22-و من الناس من يشري نفسه ابتغأ مرضات الله و الله روف بالعباد(بقره، 207)/

-23به مآخذ زير مراجعه کنيد:

- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ اول، قاهره، داراحيا الکتب العربيه، 1378 ه'.ق، ج 13، ص 262/

- مظفر، محمد حسن، دلائل الصديق، چاپ دوم، قم، مکتبه بصيرتي، 1395 ه.ق، ج 2، ص 80/

مرحوم مظفر، از مفسران و دانشمندان برجسته اهل تسنن همچون ثعلبي، قندوزي و حاکم نقل ميکند که همگي گفتهاند: اين آيه درباره علي (ع) نازل شده است/

24-به مآخذ زير مراجعه کنيد:

شيخ صدوق، محمد بن علي بن بابويه، الخصال، تصحيح: علي اکبر غفاري، قم، منشورات جامعه المدرسين في الحوزه العلميه بقم، 1403 ه'.ق، ج 2، ص 560/

- طبرسي، احتجاج، نجف، مطبعه المرتضويه، 1350 ه'.ق، ج 1، ص 75/

25-الحاکم النيشابوري، المستدرک علي الصحيحين، اعداد: عبدالرحمن المرعشي، چاپ اول، بيروت، دارالمعرفه، 1406 ه'.ق، ج 3، ص 14/

26-ابن عبدالبر، الاستيعاب في المعرفه الاصحاب، چاپ اول، بيروت، داراحيا التراث العربي، 1328 ه'.ق، ج 3، ص 35/

27- در اصطلاح سيره نويسان غزوه به آن نبردها ميگويند که فرماندهي سپاه اسلام را در آنها خود پيامبر (ص) به عهده داشت/

28- به مآخذ زير مراجعه کنيد:

- ابن هشام، السيره النبويه، تحقيق: مصطفي السقا، ابراهيم الابياري، و عبدالحفيظ شلبي، قاهره، مکتبه، مصطفي البابي الحلبي، (افست مکتبه الصدر تهران) 1355 ه'.ق، ج 2، ص 277/

- ابن اثير، الکامل في التاريخ، بيروت، دارصادر، 1399 ه.ق، ج 2، ص 125/

29-و عندي السيف الذي اعضضته بجدک و خالک و اخيک في مقام واحد. (نهج البلاغه، صبحي صالح، نامه 64)

امير مومنان (ع) در نامه 28 نيز اين موضو(ع) را يادآوري کرده است.

30-الارشاد، قم، مکتبه بصيرتي، (بي تا) ص 39/

31- شيخ مفيد، الارشاد، قم، مکتبْ بصيرتي، (بي تا) ص 47/

32-ابن اثير، الکامل في التاريخ، بيروت، دارصادر، 1399 ه'.ق، ج 2، ص 154/

33- الخصال، تصحيح: علي اکبر غفاري، قم، منشورات جامعه المدرسين في الحوزه العلميه بقم، 1403 ه'.ق، ص 560/

34- الکامل في التاريخ، بيروت، دارصادر، 1399 ه'.ق، ج 2، ص 154/

35- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ اول، قاهره، داراحياالکتب العربيه، 1378 ه'.ق، ج 14، ص .253 خوارزمي نيز در کتاب «المناقب» صفحه 223 روايت ميکند که علي (ع) در جريان شورا، به اين مواسات که نداي آسماني را در پي داشت، بر اعضاي شوار احتجاج کرد/

36- احزاب : 814

37-و لقد بححت عن الندا يجمعکم هل من مبارز

38- واقدي رعب شديد مسلمانان را با اين جمله مجسم مي کند: <کان علي روءسهم الطير>: گويي برسرشان پرنده نشسته بود.(محمد بن عمربن واقدي , المغازي , تصحيح : مارسدنس جوئز, بيروت , موسسه الاعلمي (بي تا) ج 2 ص 470

39- ابن ابي الحديد, نهج البلاغه , تحقيق : محمد ابوالفضل ابراهيم , چاپ اول , قاهره , داراحياء الکتب العربيه , 1378 ج 13 ص 248

40- مجلسي , محمد باقر, بحارالانوار, تهران , دارالکتب الاسلاميه , (بي تا) ج 20 ص 215(به نقل از کراجکي

41- محمد بن عمر بن واقدي , المغازي , تصحيح : مارسدنس جونز, بيروت , موسسه الاعلمي , (بي تا) ج 2 ص 471

42- جريان پيکار سرنوشت ساز علي ع با عمروبن عبدود, علاوه بر منابع پيشين , با اندکي تفاوت , در کتابهاي ياد شده در زير نيز نقل شده است

-بحار الانوار, تهران , دارالکتب الاسلاميه (بي تا) ج 20 ص 206-207

- الخصال , تصحيح : علي اکبر غفاري , قم , جامعْ المدرسين في الحوزْ العلميْ قم , 1403ه.ق , ص 560

- السيره النبويه , تحقيق : مصطفي السقا, ابراهيم الابياري , و عبدالحفيظ شلبي , قاهره , مکتبه مصطفي البابي الحلبي , (افست مکتبه الصدر تهران ) 1355ه ق , ج 3 ص 236

- الکامل في التاريخ , بيروت , دارصادر, 1399ه .ق , ج 2 ص 181

- الارشاد, قم مکتبه بصيرتي (بي تا) ص 54

43-مجلسي , محمد باقر, بحارالانوار, تهران , داراکتب الاسلاميه (بي تا) ج 20ص 216

44-المستدرک علي الصحيحين , تحقيق و اعداد: عبدالرحمن المرعشي , چاپ اول , بيروت , دارالمعروفه , 1406 ه.ق , ج 3 ص 32

45- <لاعطين هذه الرايْ غداً رجلاً يفتح اللّه بديه , يحب الله و رسوله و يجبه الله و رسوله . <ابن عبدالبر> گفتار پيامبر اسلام را به اين صورت نقل کرده است : <لاعطين الرايه رجلا يحب الله و رسوله ليس بفرار يفتح الله علي يديه > (الاستعاب في معرفه الاصحاب , چاپ اول , بيروت , داراحياء التراث العربي , 1328ه.ق , ج 3 ص 36

46- شتران سرخ موي مرغوبترين و گرانترين شترها بود

47- مسلم بن الحجاج القشيري , صحيح المسلم , قاهره , مکتبْ محمد علي صبيح (بي تا) ج 7 ص 121 اين ماموريت بزرگ علي (ع ) و بيان پيامبر اسلام (ص ) درباره او با اندکي تفاوت , در منابع ياد شده در زير نيز آمده است :

- عبدالملک بن هشام , السيرْ النبويْ, تحقيق : مصطفي السقاء ابراهيم الابياري و عبدالحفيظ شلبي , قاهره , مکتبه مصطفي البابي الحلبي , (افست مکتبه الصدر تهران ) 1355ه.ق , ج 3 ص 349

- ابن اثير, الکامل في التاريخ , بيروت , دارصادر, 1399ه.ق , ج 2 ص 219

- الحاکم النيشابوري , المستدرک علي الصحيحين , اعداد: عبدالرحمن المرعشي , چاپ اول , بيروت , دارالمعرفه , 1406ه .ق , ج 3 ص 109

- محمد بن اسماعيل البخاري , صحيح البخاري , قاهره , مکتبْ عبدالحميد احمد حنفي , 1314ه .ق , ج 5 ص 18

48- لايوءديها عنک الا انت او رجل منک .

49- اخطاريه چهار ماده اي بدين قرار بوده : الف - الغاي پيمان مشرکان ; ب - عدم حق شرکت آنها در مراسم حج ; ج - ممنوع بودن طواف افراد عريان و برهنه که تا آن زمان در ميان مشرکان رائج بود; د- ممنوع بودن ورود مشرکان به مسجدالحرام .

50- آلوسي البغدادي , محمود, روح المعاني , چاپ دوم , بيروت , داراحياء التراث العربي , (بي تا) ج 1 (تفسير سوره توبه

51- آيت الله خامنه اي , سيد علي , پيشواي صادق , تهران , انتشارات سيد جمال (بي تا) ص 21

52- فسدلت دونها ثوبا و طويت عنها کشحا و طفقت ارتئي بين اصول بيد جذاء, او اصبر علي طخيه عمياء يهرم فيها الکبير و يشيب فيها الصغير و يکدح فيها مومن حتي يلقي ربه فراءيت ان الصبر علي هاتا احجي , فصبرت و في العين قذي , و في الحلق شجا, اري تراثي نهبا> (نهج البلاغه , صبحي صالح , خطبه 3

53- لقد علمتم اني احق الناس بها من غيري , و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين , و لم يکن فيها جور الا علي خاصه .(نهج البلاغه , صبحي صالح , خطبه 74

54- <ان الله لما قبض نبيه استاثرت علينا قريش بالامر و دفعنا عن حق من احق به من الناس کافْ فرايت ان الصبر علي ذلک افضل من تفريق کلمه المسلمين و سفک دمائهم و الناس حديثو عهد بالاسلام و الدين يمخض مخض الرطب يفسده ادني و هن و يقبله اقل خلق .>(سبحاني , جعفر, پژوهشي عميق پيرامون زندگي علي ع , قم , جهان آرا, ص 222 به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد

55- البته اين سخن هرگز به معناي صحه گذاشتن بر تمامي عملکردهاي حکومت ابوبکر, نظير قتل مالک بن نويره نيست

56- نهج البلاغه , صبحي صالح , نامه 62 57-ابن ابي الحديد, شرح نهج البلاغه , تصحيح : محمد ابوالفضل ابراهيم , چاپ اول , قاهره , داراحياء الکتب العربيه ,1378ه.ق , ج 1 ص 307

58- به عنوان نمونه مي توان از کتاب : قضاء امير الموءمنين علي بن ابي طالب تاليف محقق عاليمقام شيخ محمد تقي تستري و کتاب قضاوتهاي حضرت علي بن ابي طالب تاليف سيد اسماعيل رسول زاده نام برد

59- ان فعلت ظفرت فقال بشرت بخير.(ابن واضح يعقوبي , تاريخ يعقوبي , ج 3 ص 39

60- نهج البلاغه , صبحي صالح , الطبعه الاولي , بيروت , 1378ه.ق , خطبه 146- آشتياني , محمد رضا (و) امامي , محمد جعفر, ترجمه گويا و فشرده اي بر نهج البلاغه , چاپ اول , قم , مطبوعاتي هدف , ج 2 ص 125 خطبه 146

61- ابن اثير, الکامل في التاريخ , بيروت (بي تا) دارصادر, ج 3 ص 8 طبري , محمد بن جرير, تاريخ الامم والملوک , بيروت , دارالقاموس الحديث , (بي تا) ج 4 ص 237- حافظ ابن کثير, البدايه و النهايه ,الطبيه الثانيه , بيروت , مکتبه المعارف , 1394ه.ق , ج 7 ص 107

62- ابن حجر عسقلاني , الاصابه في تمييز الصحابه , الطبعه الاولي , بيروت , داراحياء التراث العربي , 1328ه.ق , ج 2 ص 509- ابن عبدالبر, الاستيعاب في معرفه الاصحاب , بيروت , داراحياء التراث العربي , 1328ه.ق , ج 3 ص 39 (در حاشيه الاصابه

63- مسعودي , مروج الذهب , بيروت , دارالاندلس , ج 2 ص 346

64- يعقوبي , قتل عثمان را در روز 18ذيحجه سال 35مي داند (تاريخ يعقوبي , نجف , المکتبه الحيدريه , 1384 ه.ق , ج 2ص 165 ولي مسعودي مي گويد: عثمان سه روز مانده از ذيحجه کشته شد (مروج الذهب , الطبعه الاولي , بيروت , دارالاندلس , 165م , ج 2 ص 346

65- يعقوبي مي نويسد: <علي (ع )ع روز سه شنبه هفت شب مانده از ذيحجه سال 35به خلافت برگزيده شد>, بنابراين پنج روز فاصله بوده است , ولي مسعودي مي گويد

<روزي که عثمان کشته شد, مردم با علي بن ابي طالب (ع ) بيعت کردند> آنگاه در صفحه ديگر مي گويد: گويند: چهار روز پس از قتل عثمان بيعت عمومي با وي انجام گرفت > (مروج الذهب , ج 2 ص 349و 350

ابن اثير قتل عثمان را در تاريخ 18ذيحجه و بيعت با علي (ع ) را در 25همان ماه مي داند (الکامل في التاريخ ,];ّّ بيروت , دارصادر, 1399ه.ق , ج 3 ص 179 194 و در صفحه 192تصريح مي کند که پس از قتل عثمان , مردم مدينه به مدت پنج روز در بلاتکليفي به سر مي بردند و در اين مدت , امور شهر را شخصي بنام <غافقي بن حرب > اداره مي کرد

66- نهج البلاغه , صبحي صالح , الطبعه الاولي , بيروت , خطبه 92

67- همان مدرک خطبه 54

68- صبحي صالح , همان کتاب , خطبه 229

69- متن سخنان امام <وطي الحسنان > است که احتمالا به معناي حسن و حسين است ولي برخي , حسن را انگشت ابهام پا معنا کرده اند. ر.ک به : شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 1 ص 200

70- صبحي صالح , همان کتاب , خطبه 3

71- در تنظيم و نگارش اين بخش , علاوه بر منابعي که در پاورقيها ياد شده است , از کتاب <پژوهشي عميق پيرامون زندگي علي (ع ) به قلم استاد معظم جعفر سبحاني (چاپ دوم , قم , جهان آرا) استفاده شده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت   توسط عبدالرضا محمدي نژاد | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت   توسط عبدالرضا محمدي نژاد | 

 شناخت مختصری از زندگی پیامبر (ص)

ولادت و دوران كودكى

ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است , گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را , به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند . رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السيرة الحلبية مى نويسد : ولد فى فصل الربيع در فصل ربيع به دنيا آمد . بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به اين نتيجه رسيده اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى شود با بيستم آوريل , و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين . و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى شود با پنجم ارديبهشت . پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم ارديبهشت . در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است ؟ شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده اند , اهل تسنن بيشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمده اند ؟ شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده اند , در بين الطلوعين .

مسافرتها

رسول اكرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است. يكسفر در دوازده سالگى همراه عمويش ابوطالب , و سفر ديگر در بيست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد . البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهايى كرده اند . مثلا به طائفرفته اند , به خيبر كه شصتفرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند , به تبوك كه تقريبا مرز سوريه استو صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته اند , ولى در ايام رسالت از جزيرة العرب هيچ خارج نشده اند .

شغلها

پيغمبر اكرم چه شغلهايى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى , شغل و كار ديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم . بسيارى از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى كرده اند ( حالا اين چه از الهى اى دارد , ما درست نمى دانيم ) همچنانكه موسى شبانى كرده است . پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شبانى مى كرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعايت مى كرده و مى چرانيده و بر مى گشته است . بازرگانى هم كه كرده است . با اينكه يك سفر , سفر اولى بود كه خودش مى رفت به بازرگانى ( فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود ) . آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد كه موجب تعجب همگان شد .

پيغمبر اكرم در عصر جاهليت

سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است ؟ در ميان همه پيغمبران جهان , پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى استكه تاريخ كاملا مشخصى دارد ... الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستى بود , او هرگز بتى را سجده نكرد . البته عده قليلى بوده اند معروف به[ ( حنفا]( كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اينكه از اول تا آخر عمرشان , بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار , كار غلطى است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند . اما پيغمبر اكرم در همه عمرش , از اول كودكى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نكرد . اين , يكى از مشخصاتايشان است.

ب -پيش از بعثت براى خديجه كه بعد به همسرى اش در آمد , يك سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانتو درستكارى اش روشن شد او در ميان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود كه لقب[ ( محمد امين]( يافته بود امانتها را به او مى سپردند . پس از كه با او پيدا كردند , باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند , از همين بعثت نيز قريش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به مدينه , على ( عليه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت كه امانتها را به صاحبان اصلى برساند .

ا در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مى كردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سختبه آنها مشهور بود به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود آيا شما تاكنون از من سخن خلافى شنيده ايد , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسيم .

يكى از جريانهايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است , اين است كه وقتى خانه خدا را خراب كردند ( ديوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نيز برداشتند . هنگامى كه مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب كنند , اين قبيله مى گفت من بايد نصب كنم , آن قبيله مى گفتمن بايد نصب كنم , و عنقريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد . پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلى ساده اى حل كرد . قضيه , معروف است , ديگر نمى خواهم وقت شما را بگيرم .

مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست , مسئله احساس تأييدات الهى است . پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت , از كودكى خودش فرمود . از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى كردم . . . گاهى هم احساس مى كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى كند . مى گويد من هفت سالم بيشتر نبود , عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود , عمارتى مى ساخت . بچه هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمكدادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى كردند . من هم مى رفتم همين كار را مى كردم . آنها سنگها را در دامنشان مى ريختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مى شد . من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس كردم كه من نبايد اين كار را بكنم , با اينكه كودكى هفت ساله بودم .

از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان , به اصطلاح متكلمين[ ( ارهاصات]( است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد . رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مى ديده است . مى گويد من خوابهايى مى ديدم كه : | يأتى مثل فلق الصبح | مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اينچنين خوابهاى روشن مى ديدم . چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است, نه هر رؤيايى , نه رؤيايى كه از معده انسان بر مى خيزد , نه رؤيايى كه محصول عقده ها , خيالات و توهمات پيشين است . جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى كرد , ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى كرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست , پراكنده است, و گاهى خوابروشن است ولى تعبيرش صادق نيست , اما گاه خواب در نهايت روشنى است , هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است.

از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت , اين است كه - عرض كرديم - تا سن بيستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد .

پيغمبر فقير بود , از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود . هم يتيم بود , هم فقير و هم تنها . يتيم بود , خوب معلوم است , بلكه به قول[ ( نصا ب](لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقير بود , براى اينكه يكشخص سرمايه دارى نبود , خودش شخصا كار مى كرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پيدا مى كند و به مرحله اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست , ولى مطلب را روشن مى كند : شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بى ايمان قرار بدهيد . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند , او تنهاست. يعنى پيوند جسمانى نمى تواند او را با اينها پيوند بدهد . او از نظر روحى در يك افق زندگى مى كند و اينها در افق ديگرى . گفت[ : ( چندان كه نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است]( .پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود , همفكر نداشت . بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است , كودكى را در دو سالگى از پدرش مى گيرد و مىآورد در خانه خودش . كودك , على بن ابى طالب است . تا وقتى كه مبعوث مى شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مى رود , يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك , مصاحب و همراهش فقط اين كودك است . يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غير از اين كودك نيست . خود على ( ع ) نقل مى كند كه من بچه بودم , پيغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى كرد و مى برد .

در بيست و پنج سالگى , معنى خديجه از او خواستگارى مى كند . البته مردم بايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى و همه چيز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحريك مى كند كه اين جوان را وادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند . مىآيند , مى فرمايد آخر من چيزى ندارم . خلاصه به او مى گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مى فهمانند كه خديجه اى كه تو مى گويى اشرافو اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجيب اين است :

حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است, ديگر دنبال كار بازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحى اى كه او با قوم خودش پيدا كرده است , روز بروز زيادتر مى شود . ديگر اين مكه و اجتماع مكه , گويى روحش را مى خورد . حركتمى كند تنها در كوههاى اطراف مكه ( 1 ) راه مى رود , تفكر و تدبر مى كند . خدا مى داند كه چه عالمى دارد , ما كه نمى توانيم بفهميم . در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على ( ع ) كس ديگر , همراه و مصاحب او نيست .

ماه رمضان كه مى شود در يكى از همين كوههاى اطراف مكه - كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - به نام كوه[ ( حرا]( كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( كوه نور ) خلوت مى گزيند . شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيق را پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد . و من دو بار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق براى من نصيب بشود . براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعتطول مى كشد كه از پائين دامنه اين كوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى كشد تا پائين بيايد .

ماه رمضان كه مى شود اصلا به كلى مكه را رها مى كند و حتى از خديجه هم دورى مى گزيند . يك توشه خيلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد . تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على ( ع ) بوده , اين را من الان نمى دانم . قدر مسلم اين است كه گاهى على ( ع ) بوده است , چون مى فرمايد :

| و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحى | .

آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم .

از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى كرد . اينكه چگونه تفكر مى كرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مى كرد , براى ما قابل تصور نيست . على ( ع ) در اين وقتبچه اى است حداكثر دوازده ساله . در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است . پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مى كند . هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چيزى را در اطراف خود احساس نمى كردند ولى على ( ع ) يك دگرگونيهايى را احساس مى كند . قسمتهاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مى كرده است , چون مى گويد :

| و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى | .

من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم .

مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پيغمبر عرض كرد : يا رسول الله ! آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله اين ملعون را شنيدم . فرمود بله على جان !

| انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى | .

شاگرد من ! تو آنها كه من مى شنوم , مى شنوى و آنها كه من مى بينم , مى بينى ولى تو پيغمبر نيستى .

پاره اى از شب, گاهى نصف, گاهى ثلثو گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اينكه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدينه در تلاش بود , از وقت عبادتش نمى كاست او آرامش كامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مى يافت عبادتش به منظور طمع بهشتو يا ترس از جهنم نبود , عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى يكى از همسرانش گفت : تو ديگر چرا آن همه عبادت مى كنى ؟ تو كه آمرزيده اى ! جواب داد : آيا يك بنده سپاسگزار نباشم ؟

بسيار روزه مى گرفت . علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان , يك روز در ميان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بكلى جمع مى شد و در مسجد معتكف مى گشت و يكسره به عبادتمى پرداخت , ولى به ديگران مى گفت: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد مى گفت : به اندازه طاقت عبادت كنيد , بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نكنيد كه اثر معكوس دارد .

با رهبانيت و انزوا و گوشه گيرى و ترك اهل و عيال مخالف بود , بعضى از اصحاب كه چنين تصميمى گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود : بدن شما , زن و فرزند شما و ياران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى بايد آنها را رعايت كنيد .

در حال انفراد , عبادت را طول مى داد , گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود , اما در جماعتبه اختصار مى كوشيد , رعايت حال اضعف مامومين را لازم مى شمرد و به آن توصيه مى كرد .

يكي ازسوابق رسول خدااين است كه امي بود يعنيمكتب نرفته ودرس نخواندهبود و نزد هيچ معلمى نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابى آشنا نبوده است .

احدى از مورخان , مسلمان يا غير مسلمان , مدعى نشده است كه آن حضرت در دوران كودكى يا جوانى , چه رسد به دوران كهولت و پيرى كه دوره رسالت است , نزد كسى خواندن يا نوشتن آموخته است , و همچنين احدى ادعا نكرده و موردى را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يكسطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است .

مردم عرب , بالاخص عرب حجاز , در آن عصر و عهد به طور كلى مردمى بى سواد بودند . افرادى از آنها كه مى توانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممكن نيست كه شخصى در آن محيط , اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفتمعروف نشود ...

خاور شناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامى مى نگرند كوچكترين نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته , اعتراف كرده اند كه او مردى درس ناخوانده بود و از ميان ملتى درس ناخوانده برخاست. كارلايل در كتاب معروف الابطال مى گويد :

[ ( يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمد هيچ درسى از هيچ استادى نياموخته است , صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود .

به عقيده من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود , جز زندگى صحرا چيزى نياموخته بود]( .

ويل دورانت در تاريخ تمدن مى گويد :

[ ( ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وى ( رسول اكرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهميتى نداشت ء به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى دانستند . معلوم نيست كه محمد شخصا چيزى نوشته باشد . از پس پيمبرى كاتب مخصوص داشت . معذلك معروف ترين و بليغ ترين كتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت](( 1 ) .

جان ديون پورت در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن مى گويد :

[ ( درباره تحصيل و آموزش , آنطورى كه در جهان معمول است , همه معتقدند كه محمد تحصيل نكرده و جز آنچه در ميان قبيله اش رايج و معمول بوده چيزى نياموخته است](( 2 ) .

كونستان ورژيل گيورگيو در كتابمحمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت مى گويد :

[ ( با اينكه امى بود , در اولين آيات كه بر وى نازل شده صحبت از قلم و علم , يعنى نوشتن و نويسانيدن و فرا گرفتن و تعليم دادن است . در هيچيك از اديان بزرگ اين اندازه براى معرفت قائل به اهميت نشده اند و هيچ دينى را نمى توان يافت كه در مبدا آن , علم و معرفت اينقدر ارزش و اهميت داشته باشد . اگر محمد يك دانشمند بود , نزول اين آيات در غار ( حرا ) توليد حيرت نمى كرد , چون دانشمند قدر علم را مى داند , ولى او سواد نداشت و نزد هيچ آموزگارى درس نخوانده بود . من به مسلمانها تهنيت مى گويم كه در مبدا دين آنها كسب معرفت اينقدر با اهميت تلقى شده]((3).

گوستاو لوبون در كتاب معروف خود تمدن اسلام و عرب مى گويد :

[ ( اين طور معروف است كه پيغمبر امى بوده است , و آن مقرون به قياس هم هست , زيرا اولا اگر از اهل علم بود ارتباط مطالب و فقرات قرآن به هم بهتر مى شد , بعلاوه آن هم قرين قياس استكه اگر پيغمبر امى نبود نمى توانست مذهب جديدى شايع و منتشر سازد , براى اينكه شخص امى به احتياجات اشخاص جاهل بيشتر آشناستو بهتر مى تواند آنها را به راه راست بياورد . به هر حال , پيغمبر امى باشد يا غير امى , جاى هيچ ترديدى نيست كه او آخرين درجه عقل و فراست و هوش را دارا بوده است]((4) .

گوستاو لوبون به علت آشنا نبودن با مفاهيم قرآنى , و هم به خاطر افكار مادى كه داشته است سخن ياوه اى درباره ارتباط آيات قرآن و درباره عاجز بودن عالم از دركاحتياجات جاهل مى بافد و به قرآن و پيغمبر اهانت مى كند , در عين حال اعترافدارد كه هيچ گونه سندى و نشانه اى بر سابقه آشنايى پيغمبر اسلام با خواندن و نوشتن وجود ندارد .

غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست . براى اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق , خود مسلمانان و مشرق زمينيها شايسته ترند . نقل سخن اينان براى اين است كه كسانى كه خود شخصا مطالعه اى ندارند بدانند كه اگر كوچكترين نشانه اى در اين زمينه وجود مى داشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نمى ماند .

رسول اكرم در خلال سفرى كه همراه ابو طالب به شام رفت , ضمن استراحت در يكى از منازل بين راه , برخورد كوتاهى با يك راهب به نام بحيرا ( 5 ) داشته است . اين برخورد , توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزى آموخته است ؟

وقتى كه چنين حادثه كوچكى توجه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد , به طريق اولى اگر كوچكترين سندى براى سابقه آشنايى رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود مى داشت , از نظر آنان مخفى نمى ماند و در زير ذره بينهاى قوى اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده مى شد .

براى اينكه مطلب روشن شود لازم است در دو قسمت بحث شود :

1 . دوره قبل از رسالت .

2 . دوره رسالت .

در دوره رسالت نيز از دو نظر بايد مطلبمورد مطالعه قرار گيرد :

1 . نوشتن .

2 . خواندن .

بعدا خواهيم گفت آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايى با خواندن و نوشتن نداشته اند . اما دوره رسالتآن اندازه قطعى نيست . در دوره رسالت نيز آنچه مسلم تر استننوشتن ايشان است , ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست . از برخى رواياتشيعه ظاهر مى شود كه ايشان در دوره رسالت مى خوانده اند ولى نمى نوشته اند , هر چند رواياتشيعه نيز در اين جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراين و دلايل استفاده مى شود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خوانده اند و نه نوشته اند .

براى اينكه دوره ما قبل رسالترا رسيدگى كنيم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم .

از تواريخ چنين استفاده مى شود كه مقارن ظهور اسلام , افرادى در آن محيط كه خواندن و نوشتن مى دانسته اند بسيار معدود بوده اند .

در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى كند كه به صراحت مى فهماند پيغمبر اكرم حتى در دوره رسالتنه مى خوانده و نه مى نوشته است ,

در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است . يعقوبى در جلد دوم تاريخ خويش مى گويد :

[ ( دبيران رسول خدا كه وحى , نامه ها و پيمان نامه ها را مى نوشتند اينان اند : على بن ابى طالب ( ع ) , عثمان بن عفان , عمرو بن العاص , معاوية بن ابى سفيان , شرحبيل بن حسنه , عبدالله بن سعد بن ابى سرح , مغيره بن شعبه , معاذ بن جبل , زيد بن ثابت , حنظلة بن الربيع , ابى بن كعب , جهيم بن الصلت , حصين النميرى]( ( 1 ) .

مسعودى در التنبيه والاشراف تا اندازه اى تفصيل مى دهد كه اين دبيران , هر كدام چه نوع كارى را به عهده داشته اند و نشان مى دهد كه اين دبيران بيش از اين توسعه كار داشته و نوعى نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان بوده است .

دعوت ازخويشاوندان

در اوائل بعثت پيغمبر اكرم آيه آمد : & انذر عشيرتك الاقربين & ( 1 ) خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نكرده بودند . مى دانيم در آن هنگام على ( ع ) بچه اى بوده در خانه پيغمبر . ( على ( ع ) از كودكى در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانى دارد ) رسول اكرم به غذايى ترتيب بده و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت كن . على ( ع ) هم غذايى از گوشت درست كرد و مقدارى شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پيغمبر اكرم اعلام دعوتكرد و فرمود من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيبشما خواهد شد . ابولهب كه عمومى پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد , عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردى براى اينكه چنين مزخرفى را به ما بگويى ؟ ! جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد . پيغمبر اكرم براى بار دوم به على ( ع ) دستور تشكيل جلسه را داد . خود اميرالمؤمنين كه راوى هم هست مى فرمايد كه اينها حدود چهل نفر بودند يا يكى كم يا يكى زياد . در دفعه دوم پيغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسى از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد , وصى , وزير و جانشين من خواهد بود . غير از على ( ع ) احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پيغمبر اعلام كرد , على ( ع ) از جا بلند شد . در آخر پيغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزير و خليفه من خواهى بود .

قريش وبيامبر (ص)

زمانى كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان تبليغ كنند و وضع سخت و دشوار بود , در ماههاى حرام ( 1 ) مزاحم پيغمبر اكرم نمى شدند يا لااقل زياد مزاحم نمى شدند يعنى مزاحمت بدنى مثل كتك زدن نبود ولى مزاحمت تبليغاتى وجود داشت. رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده مى كرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مى شدند ( آن موقع هم حج بود ولى با يك سبك مخصوص ) مى رفت در ميان قبائل گردش مى كرد و مردم را دعوت مى نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركتمى كرد و هر چه پيغمبر مى فرمود , او مى گفت دروغ مى گويد , به حرفش گوش نكنيد . رئيس يكى از قبائل خيلى با فراست بود . بعد از آنكه مقدارى با پيغمبر صحبت كرد , به قوم خودش گفت اگر اين شخص از من مى بود لاكلتبه العرب. يعنى من اينقدر در او استعداد مى بينم كه اگر از ما مى بود , به وسيله وى عربرا مى خوردم . او به پيغمبر اكرم گفت من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم ( بدون شك ايمان آنها ايمان واقعى نبود ) به شرط اينكه تو هم به ما قولى بدهى و آن اينكه براى بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنى . فرمود اينكه چه كسى بعد از من باشد , با من نيست با خداست . اين , مطلبى است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است .

1 - ماههاى ذى القعده , ذى الحجه و محرم چون ماه حرام بود , ماه آزاد بود يعنى در اين ماهها همه جنگها تعطيل بود , دشمنان از يكديگر انتقام نمى گرفتند و رفت و آمدها در ميانشان معمول بود . در بازار عكاظ جمع مى شدند و حتى اگر كسى قاتل پدرش را كه مدتها دنبالش بود پيدا مى كرد , به احترام ماه حرام متعرضش نمى شد .

مردم مدينه ورسول اكرم(ص)

مردم مدينه دو قبيله بودند به نام اوس و خزرج كه هميشه با هم جنگ داشتند . يك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآيد به مكه براى اينكه از قريش استمداد كند . وارد مى شود بر يكى از مردم قريش .

كعبه از قديم معبد بود گو اينكه در آن زمان بتخانه بود و رسم طوافكه از زمان حضرت ابراهيم معمول بود هنوز ادامه داشت. هركس كه مىآمد , يك طوافى هم دور كعبه مى كرد . اين شخص وقتى خواست برود به زيارت كعبه و طواف بكند , ميزبانش به او گفت[ : ( مواظب باش ! مردى در ميان ما پيدا شده , ساحر و جادوگرى كه گاهى در مسجد الحرام پيدا مى شود و سخنان دلرباى عجيبى دارد . يك وقتسخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بى اختيار مى كند . سحرى در سخنان او هست](. اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعيل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند . در گوش اين شخص پنبه كرده بودند كه يكوقت چيزى نشنود . مشغول طواف كردن بود كه قيافه شخصى خيلى او را جذب كرد . ( رسول اكرم سيماى عجيبى داشتند ) . گفت نكند اين همان آدمى باشد كه اينها مى گويند ؟ يك وقت با خودش فكر كرد كه عجب ديوانگى است كه من گوشهايم را پنبه كرده ام . من آدمم , حرفهاى او را مى شنوم , پنبه را از گوشش انداخت بيرون . آيات قرآن را شنيد . تمايل پيدا كرد . اين امر منشأ آشنايى مردم مدينه با رسول اكرم ( ص ) شد . بعد آمد صحبتهايى كرد و بعدها ملاقاتهاى محرمانه اى با حضرت رسول كردند تا اينكه عده اى از اينها[ به مكه] آمدند و قرار شد در موسم حج در يكى از شبهاى تشريق يعنى شب دوازدهم وقتى كه همه خواب هستند بيايند در منا , در عقبه وسطى , در يكى از گردنه هاى آنجا , رسول اكرم ( ص ) هم بيايند آنجا و حرفهايشان را بزنند . در آنجا رسول اكرم فرمود من شما را دعوتمى كنم به خداى يگانه و . . . و شما اگر حاضريد ايمان بياوريد , من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول كردند و مسلمان شدند , كه جريانش مفصل است . زمينه اينكه رسول اكرم ( ص ) از مكه به مدينه منتقل بشوند فراهم شد . اين اولين[ حادثه]بود . بعد حضرت رسول ( ص ) مصعب بن عمير را فرستادند به مدينه و او در آنجا به مردم قرآن تعليم داد . اينهايى كه ابتدا آمده بودند , عده اندكى بودند , به وسيله اين مبلغ بزرگوار عده زياد ديگرى مسلمان شدند و تقريبا جو مدينه مساعد شد . قريش هم روز بروز بر سختگيرى خود مى افزودند , و در نهايت امر تصميم گرفتند كه ديگر كار رسول اكرم را يكسره كنند . در[ ( دارالندوه ]( تشكيل جلسه دادند , كه اين آيه قرآن يكسره اشاره به آنهاست[ .

جلسه دار الندوه

دار الندوه حكم مجلس سناى مكه بوده . مكه اساسا نه از خودش حكومتى داشت به شكل پادشاهى يا جمهورى , و نه تابع يك مركزى بود . يكنوع حكومت ملوك الطوايفى داشتند . قرارى داشتند كه از هر قبيله اى چند نفر با شرايطى و از جمله اينكه از چهل سال كمتر نداشته باشند بيايند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتى كه پيش مىآيد با يكديگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصميم مى گرفتند , ديگر مردم قريش عمل مى كردند[ . ( دارالندوه]( يكى از اطاقهايى بود كه در اطراف مسجد الحرام بود . الان آن محل خراب شده و داخل مسجد الحرام است .

در آنجا پيشنهادهايى كردند , گفتند بالاخره بايد به يك شكلى آزادى را از محمد سلب كنيم , يا اساسا او را بكشيم يا حبسش كنيم و يا لااقل شرش را از اينجا بكنيم و تبعيدش كنيم , هر جا مى خواهد برود . در اينجاست كه هم شيعه و هم سنى نوشته اند پيرمردى در اين مجلس ظاهر شد با اينكه قرار نبود كه غير قريش كس ديگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم . گفتند اينجا جاى تو نيست . گفت نه , من راجع به همين موضوعى كه قريش در اينجا بحث مى كنند صحبت و فكر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده كه اين پيرمرد انسان نبود و شيطان بود كه به صورت يك پيرمرد مجسم شد . به هر حال در تاريخ , او به نام[ ( شيخ نجدى]( معروف شد كه در آن مجلس شيخ نجدى هم اظهار نظر كرد و در آخر هم نظر شيخ نجدى تصويب شد . آن پيشنهاد كه گفتند يك نفر را بفرستند پيغمبر را بكشد رد شد . همان شيخ نجدى گفت اين عملى نيست . اگر شما يك نفر بفرستيد , قطعا بنى هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند كشت و كيست كه يقين داشته باشد كه كشته مى شود و حاضر شود اين كار را انجام دهد . گفتند او را حبس مى كنيم . گفت حبس هم مصلحت نيست زيرا باز بنى هاشم به اعتبار اينكه به آنها بر مى خورند كه فردى از آنها محبوس باشد , اگر چه به تنهايى زورشان به شما نمى رسد ولى ممكن است در موقع حج كه مردم جمع مى شوند , از نيروى مردم استمداد كنند و محمد را از حبس بيرون بكشند . پيشنهاد تبعيد شد . گفت اين از همه خطرناكتر است . او مردى خوش صورت و خوش بيان و گيرا است. الان به تنهايى در اين شهر افراد شما را به تدريج دارد جذب مى كند[ .يك وقت مى بينيد] رفتدر ميان قبايل عرب چندين هزار نفر را پيرو خودش كرد و با چندين هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پيشنهاد شد و مورد قبول واقع شد كه او را بكشند ولى به اين شكل كه از هر يك از قبايل قريش يك نفر در كشتن شركت كند , و از بنى هاشم هم يك نفر باشد ( چون از بنى هاشم , ابولهب را در ميان خودشان داشتند ) و دسته جمعى او را بكشند و به اين ترتيب خونش را لوث كنند , و اگر بنى هاشم ادعا كردند , مى گوييم قبيله شما هم شركت داشتند . حداكثر اين است كه به آنها ديه مى دهيم . ديه ده انسان را هم خواستند , مى دهيم .

هجرت پيامبر اكرم (ص)

همان شبى كه اينها تصميم گرفتند اين تصميم محرمانه را اجرا بكنند وحى الهى بر پيغمبر اكرم نازل شد ( همان حرفى كه به موسى گفته شد : & ان الملا يأتمرون بك يقتلوك فاخرج ) : و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوكاو يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين & . از مكه بيرون برو , خواستند شبانه بريزند . ابولهب كه يكى از آنها بود مانع شد . گفت شب ريختن به خانه كسى صحيح نيست . در آنجا زن هست , بچه هست , يك وقت اينها مى ترسند يا كشته مى شوند . بايد صبر كنيم تا صبح شود . ( باز همين مقدار وجدان و شرف داشت ) . گفتند بسيار خوب . آمدند دور خانه پيغمبر حلقه زدند و كشيك مى دادند , منتظر كه صبح بشود و در روشنايى بريزند خانه پيغمبر . اين مطلب مورد اتفاق جميع محدثين و مورخين استو در اين جهت حتى يك نفر تشكيك نكرده است كه پيغمبر اكرم , على عليه السلام را خواست و فرمود على جان ! تو امشب بايد براى من فداكارى بكنى . عرض كرد يا رسول الله ! هر چه شما امر بفرماييد . فرمود امشب , تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را كه من موقع خواب به سر مى كشم به سر ميكشى . عرض كرد : بسيار خوب . قبلا على عليه السلام و[ ( هند بن ابى هاله]( آن نقطه اى كه رسول اكرم بايد بروند در آنجا مخفى بشوند يعنى غار ثور را در نظر گرفتند , چون قرار بود در مدتى كه حضرت در غار هستند رابطه مخفيانه اى در كار باشد و اين دو , مركب فراهم كنند و آذوقه برايشان بفرستند . شب , على ( ع ) آمد خوابيد و پيغمبر اكرم ( ص ) بيرون رفت . در بين راه كه حضرت مى رفتند به ابوبكر برخورد كردند . حضرت, ابوبكر را با خودشان بردند . در نزديكى مكه غارى است به نام غار ثور , در غربمكه و در يكراهى است كه اگر كسى بخواهد به مدينه برود از آنجا نمى رود . مخصوصا راه را منحرف كردند . پيغمبر اكرم ( ص ) با ابوبكر رفتند و در آن محل مخفى شدند . قريش هم منتظر كه صبح دسته جمعى بريزند و اينقدر كارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشير كه بگويند يك نفر كشته كه حضرت كشته بشود و بعد هم اگر بگويند كى كشت , بگويند هر كسى يك وسيله اى داشت و ضربه اى زد . اول صبح كه شد اينها مراقب بودند كه يك وقت پيغمبر اكرم از آنجا بيرون نرود . ناگاه كسى از جا بلند شد . نگاه كردند ديدند على است . اين صاحبك رفيقت كجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بوديد كه از من مى خواهيد ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصميم گرفته بوديد كه او را از شهرتان تبعيد كنيد , او هم خودش تبعيد شد . خيلى ناراحت شدند . گفتند بريزيم همين را به جاى او بكشيم , حالا خودش نيست جانشينش را بكشيم . يكى از آنها گفت او را رها كنيم , جوان است و محمد فريبش داده است. فرمود : به خدا قسم اگر عقل مرا در ميان همه مردم دنيا تقسيم كنند , اگر همه ديوانه باشند عاقل مى شوند . از همه تان عاقل تر و فهميده ترم .

غارثور

حضرت رسول ( ص ) را تعقيب كردند . دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسيدند . ديدند اينجا اثرى كه كسى به تازگى درون غار رفته باشد نيست . عنكبوتى هست و در اينجا تنيده است , و مرغى هست و لانه او . گفتند نه , اينجا نمى شود كسى آمده باشد . تا آنجا رسيدند كه حضرت رسول ( ص ) و ابوبكر صداى آنها را مى شنيدند و همين جا بود كه ابوبكر خيلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مى ترسيد . اين آيه قرآن است, يعنى روايت نيست كه بگوييم فقط شيعه ها قبول دارند و سنيها قبول ندارند . آيه اين است : & الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . يعنى اگر شما مردم قريش پيغمبر را يارى نكنيد , خدا او را يارى كرد و يارى مى كند همچنانكه در داستان غار , پيغمبر را يارى كرد , در شب هجرت در حالى كه آن دو در غار بودند[ . ( هما](نشان مى دهد كه غير از پيغمبر يكنفر ديگر هم بوده است كه همان ابوبكر است . & اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . ( كلمه[ ( صاحب](اصلا در لغت عرب يعنى همراه . حتى به حيوانى هم كه همراه كسى باشد عرب مى گويد : صاحب ) . آنگاه كه پيغمبر به همراه خود گفت : نترس , غصه نخور , خدا با ماست . & فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها & ( 1 ) خداوند وقار خودش را بر پيغمبر نازل كرد . ديگر نمى گويد وقار را بر هر دو نفر نازل كرد . رحمت خودش را بر پيغمبر نازل كرد و پيغمبر را تأييد نمود . نمى گويد هر دو را تأييد كرد . حالا بگذاريم از اين قضيه .

تا به اين مرحله رسيد , از همان جا برگشتند . گفتند ما نفهميديم اين چطور شد ؟ به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت ؟ مدتى گشتند . پيدا نكردند كه نكردند . سه شبانه روز يا بيشتر پيغمبر اكرم ( ص ) در همان غار بسر بردند . آن دلهاى شب كه مى شد , هند بن ابى هاله كه پسر خديجه است از شوهر ديگرى , و مرد بسيار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مى برد و بر مى گشت . قبلا قرار گذاشته بودند مركب تهيه كنند . دو تا مركب تهيه كردند و شبانه بردند كنار غار , آنها سوار شدند و راه مدينه را پيش گرفتند .

حالا قرآن مى گويد ببينيد خداوند پيغمبر را در چه سختيهايى به چه نحوى كمك و مدد كرد . آنها نقشه كشيدند و فكر كردند و سياست به كار بردند ولى نمى دانستند كه خدا اگر بخواهد , مكر او بالاتر است . & و اذ يمكر بك الذين كفروا & و آنگاه كه كافران درباره تو مكر و حيله به كار مى برند براى اينكه يكى از سه كار را درباره تو انجام بدهند : & ليثبتوك[ & ( اثبات](معنايش حبس است . چون كسى را كه حبس مى كنند در يكجا ثابت و ساكن نگه مى دارند . عرب وقتى مى گويد[ ( اثبت](يعنى حبس كن ) براى اينكه تو را در يك جا ثابتنگه دارند يعنى زندانيت كنند . & او يقتلوك & يا خونت را بريزند . & او يخرجوك & يا تبعيدت كنند . & و يمكرون & آنها مكر مى كنند . قريش به مكر و حيله هاى خودشان خيلى اعتماد داشتند و مثلا مى گفتند چنان مى كنيم كه خونش لوث بشود , ولى نمى دانستند كه بالاى همه اين تدبيرها و نقشه ها تقدير و اراده الهى است و اگر بنده اى مشمول عنايت الهى بشود , هيچ قدرتى نمى تواند او را از ميان ببرد[ . ( مكر](نقشه اى استكه هدفش روشن نيست. اگر انسان نقشه اى بكشد كه آن نقشه هدف معينى در نظر دارد اما مردم كه مى بينند خيال مى كنند براى هدف ديگرى است , اين را مى گويند[ ( مكر]( . خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد كه انسان نمى داند اين حادثه براى فلان هدف و مقصد است , خيال مى كند براى هدف ديگرى است , ولى نتيجه نهائيش چيز ديگرى است . اين است كه خدا هم مكر مى كند يعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد كه ظاهرش يك طور است ولى هدف اصلى چيز ديگر است . آنها مكر مى كنند, خدا هم مكر مى كند , و خدا از همه مكر كنندگان بالاتر و بهتر است .

مهاجرين

گروهى از مسلمانهاى صدر اسلام , مهاجرين اولين يا به تعبير قرآن[ ( &سابقون الاولون](& ناميده مى شوند . مهاجرين اولين يعنى كسانى كه قبل از آنكه پيغمبر اكرم به مدينه تشريف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى كه بنا شد پيغمبر اكرم خانه و ديار را , مكه را رها كنند و بيايند به مدينه , اينها همه چيز خود را يعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خويشاوندان و اقارب خويش را يكجا رها كردند و به دنبال ايده و عقيده و ايمان خودشان رفتند . اين يك مسئله شوخى نيست . فرض كنيد براى ما چنين چيزى پيش بيايد و بخواهيم براى ايمان خودمان كار بكنيم . خودمان را در نظر بگيريم با كار و شغل و زن و بچه خود , با همين وضعى كه الان داريم . يكدفعه از طرف رهبر دينى و ايمانى ما فرمان صادر مى شود كه همه يكجا بايد از اينجا حركت كنيم برويم در يك مملكت ديگر يا در يك شهر ديگر , آنجا را مركز قرار بدهيم . ناگهان بايد شغل و زن و بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر و خلاصه زندگيمان را رها كنيم و راه بيفتيم . اين از كمال خلوص و از نهايت ايمان حكايت مى كند . قرآن اينها را مهاجرين اولين مى نامد . ..

انصار

دسته دوم كه اينجا به آنها اشاره شده است , كسانى هستند كه قرآن آنها را[ ( انصار]( مى نامد يعنى ياوران . مقصود , مسلمانانى هستند كه در مدينه بودند و در مدينه اسلام اختيار كرده بودند و حاضر شدند كه شهر خودشان را مركز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را كه از مكه و جاهاى ديگر و البته بيشتر از مكه مىآيند در حالى كه هيچ ندارند و دست خالى مىآيند بپذيرند و نه تنها در خانه هاى خود جاى بدهند و به عنوان يك مهمان بپذيرند بلكه از جان و مال و حيثيت آنها حمايت كنند مثل خودشان . به طورى كه در تاريخ آمده است , منهاى ناموس , هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراكدر ميان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى داشتند : & و يؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه & ( 1 ) . آن هجرت بزرگمسلمين صدر اسلام خيلى اهميت داشتولى اگر پذيرش انصار نمى بود آنها نمى توانستند كارى انجام بدهند . اينها را هم قرآن تحت عنوان & و الذين آووا و نصروا[ &ذكر مى كند] .آنان كه پناه دادند و يارى كردند اين مهاجران را . هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود , هم يارى كردن اينها . هم آنها گذشت و فداكاريشان زياد بود هم اينها .

منافقين وبيامبر اكرم (ص)

& ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل مرىء منهم ما اكتسب من الاثم و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم 0 لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خيرا و قالوا هذا افك مبين.&

آيات به اصطلاح[ ( افك](است[ .( افك]( دروغ بزرگى ( تهمتى ) است كه براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقين براى همسر رسول خدا جعل كردند . داستانش را قبلا به تفصيل نقل كرديم ( 1 ) . اكنون آياترا مى خوانيم و نكاتى كه از اين آيات استفاده مى شود كه نكات تربيتى و اجتماعى بسيار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بيان مى كنيم . آيه مى فرمايد[ . ( & ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم]( & آنان كه[ ( افك](را ساختند و خلق كردند , بدانيد يك دسته متشكل و يك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند . قرآن به اين وسيله مؤمنين و مسلمين را بيدار مى كند كه توجه داشته باشيد در داخل خود شما , از متظاهران به اسلام , افراد و دسته جاتى هستند كه دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناكمى باشند , يعنى قرآن مى خواهد بگويد قصه ساختن اين[ ( افك](از طرف كسانى كه ساختند روى غفلت و بى توجهى و ولنگارى نبود , روى منظور و هدف بود , هدف هم بى آبرو ساختن پيغمبر و از اعتبار انداختن پيغمبر بود , كه به هدفشان نرسيدند . قرآن مى گويد آنها يك دسته به هم وابسته از ميان خود شما بودند , و بعد مى گويد اين شرى بود كه نتيجه اش خير بود , و در واقع اين شر نبود[ : ( & لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم]( & , گمان نكنيد كه اين يك حادثه سوئى بود و شكستى براى شما مسلمانان بود , خير , اين داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود . حال چرا قرآن اين داستان را خير مى داند نه شر و حال آن كه داستان بسيار تلخى بود ؟ داستانى براى مفتضح كردن پيغمبر اكرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اينكه وحى نازل شد و تدريجا اوضاع روشن گرديد . خدا مى داند در اين مدت بر پيغمبر اكرم و نزديكان آن حضرت چه گذشت !

اين را به دو دليل قرآن مى گويد خير است : يكدليل اينكه اين گروه منافق شناخته شدند . در هر جامعه اى يكى از بزرگترين خطرها اين استكه صفوف مشخص نباشد , افراد مؤمن و افراد منافق همه در يك صف باشند . تا وقتى كه اوضاع آرام است خطرى ندارد .

يك تكان كه به اجتماع بخورد اجتماع از ناحيه منافقين بزرگترين صدمه ها را مى بيند . لهذا به واسطه حوادثى كه براى جامعه پيش مىآيد باطنها آشكار مى شود و آزمايش پيش مىآيد , مؤمنها در صف مؤمنين قرار مى گيرند و منافقها پرده نفاقشان دريده مى شود و در صفى كه شايسته آن هستند قرار مى گيرند . اين يك خير بزرگ براى جامعه است .

آن منافقينى كه اين داستان را جعل كرده بودند , آنچه برايشان به تعبير قرآن ماند[ ( اثم]( بود[ . ( اثم]( يعنى داغ گناه . تا زنده بودند , ديگر اعتبار پيدا نكردند .

فايده دوم اين بود كه سازندگان داستان , اين داستان را آگاهانه جعل كردند نه ناآگاهانه , ولى عامه مسلمين نا آگاهانه ابزار اين[ ( عصبه]( قرار گرفتند . اكثريت مسلمين با اينكه مسلمان بودند , با ايمان و مخلص بودند و غرض و مرضى نداشتند بلند گوى اين[ ( عصبه]( قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه , كه خود قرآن مطلب را خوب تشريح مى كند .

اين يك خطر بزرگ است براى يك اجتماع , كه افرادش نا آگاه باشند . دشمن اگر زيرك باشد خود اينها را ابزار عليه خودشان قرار مى دهد , يك داستان جعل مى كند , بعد اين داستان را به زبان خود اينها مى اندازد , تا خودشان قصه اى را كه دشمنشان عليه خودشان جعل كرده بازگو كنند . اين علتش ناآگاهى است و نبايد مردمى اينقدر نا آگاه باشند كه حرفى را كه دشمن ساخته ندانسته بازگو كنند . حرفى كه دشمن جعل مى كند وظيفه شما اين است كه همان جا دفنش كنيد . اصلا دشمن مى خواهد اين پخش بشود . شما بايد دفنش كنيد و به يك نفر هم نگوييد , تا به اين وسيله با حربه سكوت نقشه دشمن را نقش برآب كنيد ( 2 ) .

فايده دوم اين داستان اين بود كه اشتباهى كه مسلمين كردنداين بود كه ( مشخص شد)يعنى حرفى را كه يك عصبه ( يك جمعيت و يك دستهبه هم وابسته ) جعل كردند , ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنيدند و بعد كه به هم رسيدند , گفتند : چنين حرفى شنيدم , آن يكى گفت : من هم شنيدم , ديگرى گفت : نمى دانم خدا عالم است , باز اين براى او نقل كرد و نتيجه اين شد كه جامعه مسلمان , ساده لوحانه و نا آگاهانه بلند گوى يك جمعيت چند نفرى شد .

اين داستان[ ( افك]( كه پيدا شد يك بيدار باش عجيبى بود . همه چشمها را به هم ماليدند : از يك طرف آنها را شناختيم و از طرفديگر خودمان را شناختيم . ما چرا چنين اشتباه بزرگى را مرتكبشديم , چرا ابزار دست اينها شديم ؟ !...

فايده دوم[داستان افك] همين بود كه به مسلمين يك آگاهى و يك هوشيارى داد . در خود قرآن آورد كه براى هميشه بماند , مردم بخوانند و براى هميشه درس بگيرند كه مسلمان ! نا آگاهانه ابزار قرار نگير , نا آگاهانه بلندگوى دشمن نباش .

خدا مى داند اين يهوديها در درجه اول و بهاييها كه ابزار دستيهوديها هستند چقدر از اين جور داستانها جعل كردند . گاهى يك چيزى را يكيهودى يا يك مسيحى عليه مسلمين جعل كرده , آنقدر شايع شده كه كم كم داخل كتابها آمده , بعد آنقدر مسلم فرض شده كه خود مسلمين باورشان آمده است , مثل داستان كتابسوزى اسكندريه .

[ . . 1 نوار مذكور در دست نيست ولى خلاصه داستان به نقل اهل سنت اين است كه عايشه همسر پيامبر هنگام بازگشت مسلمين از يك غزوه , در يكى از منزلها براى قضاى حاجت داخل جنگلى شد , در آنجا طوق ( روبند ) او به زمين افتاد و مدتى دنبال آن مى گشت و در نتيجه از قافله باز ماند و توسط صفوان كه از دنبال قافله براى جمع آورى از راه ماندگان حركت مى كرد , با تأخير وارد مدينه شد . به دنبال اين حادثه منافقين تهمتهايى را عليه همسر پيامبر شايع كردند] .

2 . . مثلا يك وقتى شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضيها شايع است , يك وقتى ديدم يك كسى مى گفت : اين فلسطينيها ناصبى هستند[ . ( ناصبى ]( يعنى دشمن على عليه السلام . ناصبى غير از سنى است . سنى يعنى كسى كه خليفه بلا فصل را ابوبكر مى داند و على عليه السلام را خليفه چهارم مى داند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصى را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است . مى گويد پيغمبر كسى را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند . سنى براى اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشواى چهارم مى داند , و على را دوستدارد . ناصبى يعنى كسى كه على را دشمن مى دارد . سنى مسلمان است ولى ناصبى كافر است , نجس است . ما با ناصبى نمى توانيم معامله مسلمان بكنيم . حال يك كسى مىآيد مى گويد اين فلسطينيها ناصبى هستند . آن يكى مى گويد . اين به آن مى گويد , او هم يك جاى ديگر تكرار مى كند , و همين طور . اگر ناصبى باشند كافرند و در درجه يهوديها قرار مى گيرند . هيچ فكر نمى كنند كه اين , حرفى است كه يهوديها جعل كرده اند . در هر جايى يك حرف جعل مى كنند براى اينكه احساس همدردى نسبت به فلسطينيها را از بين ببرند . مى دانند مردم ايران شيعه اند و شيعه دوستدار على و معتقد است هر كس دشمن على باشد كافر است , براى اينكه احساس همدردى را از بين ببرند , اين مطلب را جعل مى كنند . در صورتى كه ما يكى از سالهايى كه مكه رفته بوديم , فلسطيني ها را زياد مى ديديم , يكى از آنها آمد به من گفت : فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست ؟ بعد گفت من شيعه هستم , اين رفقايم سنى اند . معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد . بعد خودشان مى گفتند بين ما شيعه و سنى هست . شيعه هم زياد داريم . همين ليلا خالد معروف شيعه است . در چندين نطق و سخنرانى خودش در مصر گفته من شيعه ام . ولى دشمن يهودى يك عده مزدورى را كه دارد , مأمور مى كند و مى گويد : شما پخش كنيد كه اينها ناصبى اند . قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايى نسبت به افرادى كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين مى گويند , شنيديد وظيفه تان چيست .

تاريخجه نبرد مسلمين

مى دانيم كه اسلام دين توحيد است و براى هيچ مسئله اى به اندازه توحيد يعنى خداى يگانه را پرستش كردن و غير او را پرستش نكردن اهميتقائل نيست و نسبت به هيچ مسئله اى به اندازه اين مسئله حساسيت ندارد . مردم قريش كه در مكه بودند مشرك بودند . اين بود كه يك نبرد پى گيرى ميان پيغمبر اكرم و مردم قريش كه همان قبيله رسول اكرم بودند در گرفت. سيزده سال پيغمبر اكرم در مكه بودند .

در تمام دوره سيزده ساله مكه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد , تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت كردند , اما سايرين ماندند و زجر كشيدند . تنها در سال دوم مدينه بود كه رخصت جهاد داده شد .

در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ يافت. نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مى فرستاد خوب از عهده بر مىآمدند . هنگامى هم كه به جهاد مى رفتند مى دانستند براى چه هدفو ايده اى مى جنگند . به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام :

| و حملوا بصائرهم على اسيافهم | ( 1 ) .

[ ( همانا بصيرتها و انديشه هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهاى خود حمل مى كردند]( .

چنين شمشيرهاى آبديده و انسانهاى تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمينه اسلام انجام دهند . وقتى كه تاريخ را مى خوانيم و گفتگوهاى اين مردم را كه تا چند سال پيش جز شمشير و شتر چيزى را نمى شناختند مى بينيم , از انديشه بلند و ثقافت اسلامى اينها غرق در حيرت مى شويم .

بعداز13سال ,رسول اكرم (ص) آمدند مدينه و در مدينه بود كه مسلمين قوت و قدرتى پيدا كردند . جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ كوچك ديگر ميان مسلمين كه در مدينه بودند با مشركين قريش كه در مكه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمانها فتح خيلى بزرگى نمودند .

غزوه احد

چنانكه مى دانيم , ماجراى احد به صورت غم انگيزى براى مسلمين پايان يافت . هفتاد نفر از مسلمين و از آن جمله جناب حمزه , عموى پيغمبر , شهيد شدند . مسلمين در ابتدا پيروز شدند و بعد در اثر بى انضباطى گروهى كه از طرف رسول خدا بر روى يك[ ( تل]( گماشته شدند , مورد شبيخون دشمن واقع شدند . گروهى كشته و گروهى پراكنده شدند و گروه كمى دور رسول اكرم باقى ماندند . آخر كار همان گروه اندك بار ديگر نيروها را جمع كردند و مانع پيشروى بيشتر دشمن شدند . مخصوصا شايعه اينكه رسول اكرم كشته شد بيشتر سبب پراكنده شدن مسلمين گشت, اما همين كه فهميدند رسول اكرم زنده است نيروى روحى خويش را بازيافتند .

صلح حديبيه

پيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از يكى دو سال تصديق كردند كه كار پيغمبر درست بود . سال ششم هجرى است , بعد از آن است كه جنگ بدر , آن جنگ خونين به آن شكل واقع شده و قريش بزرگترين كينه ها را با پيغمبر پيدا كرده اند , وبعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازه اى از پيغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمين نسبتبه آنها كينه بسيار شديدى دارند , و به هر حال , از نظر قريش دشمن ترين دشمنانشان پيغمبر , و از نظر مسلمين هم دشمن ترين دشمنانشان قريش است . ماه ذى القعده پيش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهليت نيز اين بود كه اسلحه به زمين گذاشته مى شد و نمى جنگيدند . دشمنهاى خونى , در غير ماه حرام اگر به يكديگر مى رسيدند , البته همديگر را قتل عام مى كردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه اقدامى نمى كردند . پيغمبر خواست از همين سنت جاهليت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره اى بجا آورد و برگردد . هيچ قصدى غير از اين نداشت . اعلام كرد و باهفتصد نفر و به قول ديگر با هزار و چهارصد نفر - از اصحابش و عده ديگرى حركت كرد , ولى از همان مدينه كه خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود كه سوق هدى مى كردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مى دادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند , مثلا روى شانه قربانى كفش مى انداختند - كه از قديم معمول بود - كه هر كسى مى بيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است . دستور داد كه اينها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مى بيند بفهمد كه ما حاجى هستيم نه افراد جنگى . زى و همه چيز , زى حجاج بود . از آنجا كه كار , مخفيانه نبود و علنى بود , قبلا خبر به قريش رسيده بود . پيغمبر در نزديكيهاى مكه اطلاع يافت كه قريش , زن و مرد و كوچك و بزرگ , از مكه بيرون آمده و گفته اند[ : ( به خدا قسم كه ما اجازه نخواهيم داد كه محمد وارد مكه شود]( . با اينكه ماه , ماه حرام بود , اينها گفتند ما در اين ماه حرام مى جنگيم . از نظر قانون جاهليت هم كار قريش بر خلافسنت جاهليت بود . پيغمبر تا نزديك اردوگاه قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين آمدند . مرتب رسولها و پيامرسانها از دو طرف مبادله مى شدند . ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيب آمدند كه تو چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پيغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده ام , كارى ندارم , حجم را انجام مى دهم , بر مى گردم و مى روم . هر كس هم كه مىآمد , وضع اينها را كه مى ديد مى رفت به قريش مى گفت : مطمئن باشيد كه پيغمبر قصد جنگ ندارد . ولى آنها قبول نكردند و مسلمين ( خود پيغمبر اكرم هم ) چنين تصميم گرفتند كه ما وارد مكه مى شويم ولو اينكه منجر به جنگيدن شود , ما كه نمى خواهيم بجنگيم , اگر آنها با ما جنگيدند با آنها مى جنگيم[ . ( بيعت الرضوان]( در آنجا صورت گرفت . مجددا با پيغمبر بيعت كردند براى همين امر , تا اينكه نماينده اى از طرف قريش آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرار داد ببنديم . پيغمبر فرمود : من هم حاضرم . پيغامهايى كه پيغمبر مى داد پيغامهاى مسالمت آميزى بود . به چند نفر از اين پيامرسانها فرمود[ : ( | ويح قريش (1) اكلتهم الحرب | واى به حال قريش , جنگ اينها را تمام كرد . اينها از من چه مى خواهند ؟ مرا وا بگذارند با ديگر مردم , يا من از بين مى روم , در اين صورت آنچه آنها مى خواهند به دست ديگران انجام شده , و يا من بر ديگران پيروز مى شوم كه باز به نفع اينهاست , زيرا من يكى از قريش هستم , باز افتخارى براى اينهاست](فايده نكرد . گفتند قرار داد صلح مى بنديم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند كه پيغمبر امسال بر گردد و سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه بماند , عمل عمره اش را انجامدهد و باز گردد .

[ . 1 ( ويح]( همان واى است كه ما مى گوييم اما[ ( واى]( در حال خوش و بش . در عربى يك[( ويل](داريم و يك[( ويح](. ما در فارسى كلمه اى بجاى[ ( ويح]( نداريم . وقتى مى گويند ويلك , اين در مقام تندى و شدت است . وقتى مى گويند و يحك , اين در مقام خوش و بش و مهربانى است .

نشانى به همان نشانى كه همينكه اين قرار داد صلح رابستند و بعد مسلمين آزادى پيدا كردند وآزادانه مى توانستند اسلام را تبليغ كنند , در مدت يك سال يا كمتر , از قريش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بيست سال مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين چرخيد كه مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قريش از بين رفتو يك شور عملى و معنوى در مكه پديد آمد .

سهيل بن عمرو يك پسر داشتكه مسلمان و در جيش مسلمين بود . اين قرار داد را كه امضا كردند , پسر ديگرش دوان دوان از قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين . تا آمد , سهيل گفت قرار داد امضا شده , من بايد او را برگردانم . پيغمبر هم به او - كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو , خداوند براى شما مستضعفين هم راهى باز مى كند . اين بيچاره مضطرب شده بود , داد مى كشيد و مى گفت : مسلمين ! اجازه ندهيد مرا ببرند ميان كفار كه مرا از دينم برگردانند . مسلمين هم عجيبناراحتبودند و مى گفتند : يا رسول الله ! اجازه بده اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند . فرمود : نه , همين يكى هم برود .

داستان شيرينى نقل كرده اند كه مردى از مسلمين به نام ابوبصير كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع و قويى هم بود فرار كرد آمد به مدينه . قريش طبق قرار داد خودشان دو نفر فرستادند كه بيايند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرار داد بايد اين را ببريم . حضرت فرمود : بله همينطور است . هر چه اين مرد گفت : يا رسول الله ! اجازه ندهيد مرا ببرند , اينها در آنجا مرا از دينم بر مى گردانند , فرمود : نه , ما قرار داد داريم و در دين ما نيستكه بر خلافقرار داد خودمان عمل بكنيم , طبق قرار داد تو برو , خداوند هم يك گشايشى به تو خواهد داد . رفت او را تقريبا در يك حالت تحت الحفظ مى بردند . او غير مسلح بود و آنها مسلح بودند . رسيدند به ذوالحليفه , تقريبا همين محل مسجد الشجره كه احرام مى بندند و تا مدينه هفت كيلومتر است . در سايه اى استراحت كرده بودند . يكى از آندو شمشيرش در دستش بود . اين مرد به او گفت : اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است , بده من ببينم . گفت بگير . تا گرفت زد او را كشت . تا او را كشت , نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به مدينه . تا آمد , پيغمبر فرمود مثل اينكه خبر تازه اى است ؟ بله , رفيق شما رفيق مرا كشت . طولى نكشيد كه ابوبصير آمد . گفت : يا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل كردى . قرار داد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسليم بكنى , و تو تسليم كردى , پس كارى به كار من نداشته باشيد . بلند شد رفت و در كنار درياى احمر , نقطه اى را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد . مسلمينى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند همينكه اطلاع پيدا كردند كه پيغمبر كسى را جوار نمى دهد ولى او رفته در ساحل دريا و آنجا نقطه اى را مركز قرار داده , يكى يكى رفتند آنجا . كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند . قريش ديگر نمى توانستند رفت و آمد بكنند . خودشان به پيغمبر نوشتند كه يا رسول الله ! ما از خير اينها گذشتيم , خواهش مى كنيم به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند , ما از اين ماده قرار داد خودمان صرفنظر كرديم , و به همين شكل صرف نظر كردند .

به هر حال اين قرار داد صلح براى همين خصوصيت بود كه زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى فراهم تر بشود , و همين طور هم شد , عرض كردم مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا كردند , و بعد از اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مى شدند , و آن ممنوعيتها به كلى از ميان برداشته شده بود .

فتح مكه

در سال هشتم هجرت , پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد , فتحى بدون خونريزى .

فتح مكه براى مسلمين يكموفقيت بسيار عظيم بود چون اهميت آن تنها از جنبه نظامى نبود , از جنبه معنوى بيشتر بود تا جنبه نظامى . مكه ام القراء عرب و مركز عربستان بود . قهرا قسمتهاى ديگر تابع مكه بود و به علاوه يك اهميتى بعد از قضيه عام الفيل و ابرهه كه حمله برد به مكه و شكست خورد پيدا كرده بود . بعد از اين قضيه اين فكر براى همه مردم عرب پيدا شده بود كه اين سرزمين تحت حفظ و حراست خداوند استو هيچ جبارى بر اين شهر مسلط نخواهد شد . وقتى پيغمبر اكرم به آن سهولت آمد مكه را فتح كرد گفتند پس اين امر دليل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضى است . به هر حال اين فتح خيلى براى مسلمين اهميت داشت. مسلمين وارد مكه شدند . مشركين هم در مكه بودند . تدريجا از قريش هم خيلى مسلمان شده بودند .

يك جامعه دوگانه اى در مكه به وجود آمده بود , نيمى مسلمان و نيمى مشرك . حاكم مكه از طرف پيغمبر اكرم معين شده بود يعنى مشركين و مسلمين تحت حكومت اسلامى زندگى مى كردند . بعد از فتح مكه مسلمين و مشركين با هم حج كردند با تفاوتى كه ميان حج مشركين و حج مسلمين وجود داشت . آنها آداب خاصى داشتند كه اسلام آنها را نسخ كرد . ..

برائت ازمشركين

حج يك سنت ابراهيمى ست كه كفار قريش در آن تحريفهاى زيادى كرده بودند . اسلام با آن تحريفها مبارزه كرد . پس يك سال هم به اين وضع باقى بود . } سال نهم هجرى شد در اين سال پيغمبر اكرم در ابتدا به ابوبكر مأموريت داد كه از مدينه برود به مكه و سمت اميرالحاجى مسلمين را داشته باشد , ولى هنوز از مدينه چندان دور نشده بود ( 1 ) كه جبرئيل بر رسول اكرم نازل شد ( اين را شيعه و سنى نقل كرده اند ) و دستور داد پيغمبر , على ( ع ) را مأموريت بدهد براى امارت حجاج و براى ابلاغ سوره برائت . اين سوره اعلام خيلى صريح و قاطعى است به عموم مشركين به استثناى مشركينى كه با مسلمين هم پيمان اند و پيمانشان هم مدتدار استو بر خلاف پيمان هم رفتار نكرده اند , مشركينى كه با مسلمين يا پيمان ندارند يا اگر پيمان دارند بر خلاف پيمان خودشان رفتار كرده اند و قهرا پيمانشان نقض شده است . اعلام سوره برائت اين است كه على ( ع ) بيايد در مراسم حج در روز عيد قربان كه مسلمين و مشركين همه جمع هستند , به همه مشركين اعلام كند كه از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت داريد و آزاد هستيد هر تصميمى كه مى خواهيد بگيريد . اگر اسلام اختيار كرديد يا از اين سرزمين مهاجرت كرديد , كه هيچ , و الا شما نمى توانيد در حالى كه مشرك هستيد در اينجا بمانيد . ما دستور داريم شما را قلع و قمع كنيم به كشتن , به اسير كردن , به زندان انداختن و به هر شكل ديگرى . در تمام اين چهار ماه كسى متعرض شما نمى شود . اين چهار ماه مهلت است كه شما درباره خودتان فكر بكنيد . اين سوره با كلمه[ ( برائه](( 2 ) شروع مى شود : & برائه من الله و رسوله الا الذين عاهدتم من المشركين & . اعلام عدم تعهد استاز طرف خدا و از طرف پيغمبر خدا در مقابل مردم مشرك و در آيات بعد تصريح مى كند همان مردم مشركى كه شما قبلا با آنها پيمان بسته ايد و آنها نقض پيمان كرده اند.

على ( ع ) آمد در مراسم حج شركت كرد . اول در خود مكه اين[ عدم تعهد ] را اعلام كرد , ظاهرا ( ترديد از من است ) در روز هشتم كه حجاج حركت مى كنند به طرفعرفات ( 3 ) در يكمجمع عمومى در مسجدالحرام سوره برائت را به مشركين اعلام كرد ولى براى اينكه اعلام به همه برسد و كسى نباشد كه بى خبر بماند , وقتى كه مى رفتند به عرفات و بعد هم به منا , در مواقع مختلف , در اجتماعات مختلف هى مى ايستاد و بلند اعلام مى كرد و اين اعلام خدا و رسول را با فرياد به مردم ابلاغ مى نمود . نتيجه اين بود كه ايها الناس ! امسال آخرين سالى است كه مشركين با مسلمين حج مى كنند . ديگر از سال آينده هيچ مشركى حق حج كردن ندارد و هيچ زنى حق ندارد لخت و عريان طواف كند .

يكى از بدعتهايى كه قريش به وجود آورده بودند اين بود كه به مردم غير قريش اعلام كرده بودند هر كس بخواهد طواف بكند حق ندارد با لباس خودش طواف بكند , بايد از ما لباس عاريه كند يا كرايه كند , و اگر كسى با لباس خودش طواف مى كرد مى گفتند اين لباس را تو بايد اينجا صدقه بدهى يعنى به فقرا بدهى . زورگويى مى كردند . يك سال زنى آمده بود براى حج و مى خواستبا لباس خودش طواف بكند . گفتند اين كار ممنوع است . بايد اين لباس را بكنى و لباس ديگرى را در اينجا تهيه بكنى . گفت بسيار خوب , پس لخت و عور طواف مى كنم . گفتند مانعى ندارد . آنوقت بعضيها كه نمى خواستند با لباس قريش طواف بكنند و از لباس خودشان صرف نظر بكنند , لخت و عور دور خانه كعبه طواف مى كردند .

جزء اعلامها اين بود كه طواف لختو عريان قدغن شد , هيچكس حق ندارد لخت و عور طواف بكند و اين حرف مهملى هم كه قريش گفته اند بايد از ما لباس كرايه كنيد غلط است. اين هم كه اگر كسى با لباس احرام خود يا غير لباس احرام ( لباس احرام را شرط نمى دانستند ) طواف كرد بايد آن را بدهد به فقرا , لازم نيست , بايد نگه دارد براى خود .

به هر حال اميرالمؤمنين آمد و مكرر در مكرر و در جاهاى مختلف اين اعلام را به مردم ابلاغ كرد . نوشته اند آنقدر مكرر مى گفت كه صداى على ( ع ) گرفته بود , از بس كه در مواقع مختلف , هر جا اجتماعى بود اين آيات را مى خواند و ابلاغ مى كرد تا يك نفر هم باقى نماند كه بعد بگويد به من ابلاغ نشد . وقتى كه على ( ع ) خسته مى شد و صدايش مى گرفت , صحابه ديگر پيغمبر مىآمدند از او نيابت مى كردند و همان آيات را ابلاغ مى نمودند .

يك اختلافى ميان شيعه و سنى در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن اينكه اهل تسنن بيشترشان به اين شكل تاريخ را نقل مى كنند كه پس از آنكه وحى خدا به رسول اكرم رسيد كه اين سوره را يا بايد خودت ابلاغ كنى يا كسى از خودت , و پيغمبر على ( ع ) را مأمور ابلاغ سوره برائت كرد , على به سوى مكه آمد . تا آمد , ابوبكر مضطربشد , پرسيد آيا اميرى يا رسول ؟ يعنى آيا آمده اى اميرالحاج باشى يا يك كار مخصوص دارى ؟ فرمود : نه , من يك رسالت مخصوص دارم , فقط براى آن آمده ام . پس ابوبكر از شغل خودش منفصل و معزول نشد , او كار خودش را انجام داد و على ( ع ) هم كار خودش را . ولى اقليتى از اهل تسنن كه در[ ( مجمع البيان]( نقل شده و همه اهل تشيع مى گويند وقتى كه على ( ع ) آمد , ابوبكر به كلى از شغل خودش منفصل شد و برگشت به مدينه . تعبير قرآن اين است كه اين سوره را نبايد به مردم ابلاغ كند مگر خود تو يا كسى كه از تو است . اهل تشيع روى اين كلمه [( از تو است](تكيه مى كنند , مى گويند اين كلمه[ ( كسى كه از تو است ]( : | رجل منك | كه در بسيارى از روايات هست , مفهوم خاصى دارد .

1 - بعضى نوشته اند در[ ( ذوالحليفه](در حدود مسجد شجره كه فاصله آن تا مدينه تقريبا يك فرسخ است , و بعضى نوشته اند در جايى به نام[ ( عرج ]( , كه همان نزديكيها است .

2 - مصطلح است : برائت از دين . وقتى كه مديون دينش را مى پردازد و ياد اين دين را مى بخشد , مى گويند برائت ذمه پيدا كرده يعنى ديگر تعهدى از نظر دين ندارد .

3 - و الان هم كه با اتومبيل مى روند باز هم شب روز هشتم حركت مى كنند . البته وقوف در عرفات از روز نهم واجب است تا غروب , و براى اينكه كار آسان بشود , روز هشتم حركت مى كنند . قديم كه با مال يا پياده مى رفتند , به طريق اولى روز هشتم حركت مى كردند و مستحب هم اين استكه روز هشتم , حجاج حركت كنند از راه منا بروند به عرفات , شب را در منا بمانند , روز بروند عرفات , وقوفعرفات را انجام بدهند و براى شب برگردند به مشعر و روز بعد هم برگردند به منا . ولى اكنون اين مستحب عمل نمى شود يعنى كثرت حجاج و وسائل نقليه اجازه نمى دهد كه حجاج وقتى كه مى خواهند شب نهم بروند از راه منا بروند , از راه طائف مى روند به عرفات و شب بعد بر مى گردند به منا .

حجة الوداع

حجة الوداع (1)آخرين حج پيغمبر اكرم ( ص ) است و شايدايشان بعد از فتح مكه يك حج بيشتر نكردند , البته قبل از حجة الوداع حج عمره كرده بودند . رسول اكرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت كردند كه به اين حج بيايند . همه را جمع كردند و بعد در مواقع مختلف , در مسجد الحرام , در عرفات , در منا و بيرون منا , در غدير خم و در جاهاى ديگر خطابه هاى عمومى خود را القا كردند . از جمله در غدير خم بعد از آنكه جا به جا مطالبى را فرموده بود , مطلبى را به عنوان آخرين قسمت با بيان شديدى ذكر نمود . به نظر من فلسفه اينكه پيغمبر اين مطلبرا در آخر فرمود همين آيه اى است كه در آنجا قرائت كرد : & يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته & ( 2 ) بعد از اينكه پيغمبر اكرم در عرفات و منا و مسجد الحرام كليات اسلامى را در باب اصول و فروع بيان كرده كه مهمترين سخنان ايشان است , يك مرتبه در غدير خم اينطور مى فرمايد : مطلبى است كه اگر آنرا نگويم هيچ چيز را نگفته ام &فما بلغت رسالته & به من گفته اند كه اگر آنرا نگويى هيچ چيز را نگفته اى يعنى همه هبا و هدر است .

بعد مى فرمايد : | الست اولى بكم من انفسكم ؟ | ( اشاره به آيه قرآن است كه : & النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم & ( 3 ) آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر نيست ؟ همه گفتند بلى يا رسول الله . حضرت فرمود : | من كنت مولاه فهذا على مولاه | . اين حديث هم مثل حديث ثقلين داراى اسناد زيادى است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 . كسانى كه مشرفشده اند مى دانند اطراف مكه همه كوه است.
1 .
ترجمه فارسى ج 11 / ص 14 .
2 .
چاپ سوم , ص 17 و 18 .
3 .
چاپ اول , ص 45 .
4 .
چاپ چهارم , ص 20 .
5 .
پروفسور ماسينيون , اسلام شناس و خاورشناس معروف, در كتاب سلمان پاك , در اصل وجود چنين شخصى , تا چه رسد به برخورد پيغمبر با او , تشكيك مى كند و او را شخصيتافسانه اى تلقى مى نمايد , مى گويد[ : ( بحيرا سرجيوس و تميم دارى و ديگران كه رواه در پيرامون پيغمبر جمع كرده اند اشباحى مشكوك و نايافتنى اند]( .
1 .
تاريخ يعقوبى , ج 2 / ص 69 .
1 -
سوره شعرا آيه 214 .
1 -
سوره توبه , آيه 40 .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- سوره حشر , آيه 9 .
1 -
نهج البلاغه , خطبه 148 .
2 -
سوره مائده , آيه 67 .
3 -
سوره احزاب , آيه 6 .
1 -
حجة الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ايشان رخ داده است . وفات حضرت رسول در بيست و هشتم صفر يا به قول سنيها در دوازدهم ربيع الاول اتفاق افتاده . در هجدهم ذى الحجة به غدير خم رسيده اند . مطابق آنچه كه شيعه مى گويد حادثه غدير خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه كه سنيها مى گويند اين حادثه دو ماه و بيست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت   توسط عبدالرضا محمدي نژاد | 
یکی از کلیدهای قدیمی کعبه در آینده در یکی از حراجی ها به فروش گذاشته خواهد شد.


به گزارش شیعه نیوز به نقل از واحد مرکزی خبر، مرکز حراجی «سودییز» لندن اعلام کرد یکی از کلیدهای کعبه را که به دوران 575 هجری باز می گردد به حراج عمومی خواهد گذاشت.
قیمت این کلید یک میلیون دلار اعلام شده است.

در قسمتی از این کلید که طول آن 37 سانتیمتر است، سوره مبارکه حج حک شده و 930 سال پیش در مصر ساخته شده است.

58 کلید کعبه وجود دارد که 54 عدد از آنها در یکی از موزه های استانبول نگه داری می شود و یکی نیز در موزه پاریس و دیگری در موزه آثار اسلامی قاهره نگه داری می شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت   توسط عبدالرضا محمدي نژاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
88/08/08 - 88/08/14
88/08/01 - 88/08/07
88/07/22 - 88/07/30
88/07/01 - 88/07/07
88/06/22 - 88/06/31
88/06/08 - 88/06/14
88/06/01 - 88/06/07
88/05/22 - 88/05/31
88/05/08 - 88/05/14
88/05/01 - 88/05/07
88/04/05 - 88/04/21
88/04/08 - 88/04/14
88/04/01 - 88/04/07
88/03/22 - 88/03/31
88/03/05 - 88/03/21
88/03/08 - 88/03/14
88/03/01 - 88/03/07
88/02/22 - 88/02/31
88/01/22 - 88/01/31
88/01/05 - 88/01/21
88/01/01 - 88/01/07
87/12/08 - 87/12/14
87/11/22 - 87/11/30
87/11/05 - 87/11/21
87/11/08 - 87/11/14
87/11/01 - 87/11/07
87/10/22 - 87/10/30
87/10/08 - 87/10/14
87/10/01 - 87/10/07
87/09/22 - 87/09/30
87/09/05 - 87/09/21
87/08/22 - 87/08/30
87/08/05 - 87/08/21
87/08/08 - 87/08/14
87/08/01 - 87/08/07
87/07/22 - 87/07/30
87/07/05 - 87/07/21
87/07/08 - 87/07/14
87/06/22 - 87/06/31
87/06/08 - 87/06/14
87/06/01 - 87/06/07
87/05/01 - 87/05/07
87/04/22 - 87/04/31
87/04/05 - 87/04/21
87/04/08 - 87/04/14
87/03/05 - 87/03/21
87/02/22 - 87/02/31
87/02/08 - 87/02/14
87/02/01 - 87/02/07
87/01/22 - 87/01/31
87/01/05 - 87/01/21
87/01/08 - 87/01/14
87/01/01 - 87/01/07
86/12/05 - 86/12/21
86/10/22 - 86/10/30
86/10/05 - 86/10/21
86/10/08 - 86/10/14
86/10/01 - 86/10/07
86/09/22 - 86/09/30
86/09/05 - 86/09/21
86/09/01 - 86/09/07
86/08/22 - 86/08/30
86/08/05 - 86/08/21
86/08/01 - 86/08/07
86/07/22 - 86/07/30
86/07/05 - 86/07/21
86/06/22 - 86/06/31
86/06/05 - 86/06/21
86/05/22 - 86/05/31
86/05/05 - 86/05/21
86/05/08 - 86/05/14
86/05/01 - 86/05/07
86/04/22 - 86/04/31
86/04/08 - 86/04/14
86/04/01 - 86/04/07
86/03/22 - 86/03/31
86/03/08 - 86/03/14
86/03/01 - 86/03/07
86/02/22 - 86/02/31
86/02/05 - 86/02/21
85/10/08 - 85/10/14
85/10/01 - 85/10/07
85/02/22 - 85/02/31
85/02/05 - 85/02/21
85/02/08 - 85/02/14
85/02/01 - 85/02/07
آرشیو موضوعی
خبر فرهنگی هنری
تئاتر
عکس
بندر گناوه
پیام های کوتاه
مناسبت ها
مدیر وبلاگ
ادبی
مطالب خواندنی
فال روز
پیوندها
کانون بسیج هنرمندان گناوه
دل نوشتهاي من و كودكم
اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گناوه
اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان بوشهر
وب نوشته های محمد مظفری
تنگستانیها
پرده شیشه ای
عکس جنوب (سید نواب موسوی)
ایران تئاتر
بازیگر
30 نما
سینماتوگراف
پایگاه خبری فیلم کوتاه
سینمای حرفه ای جهان
سلام سینما
هنر هفتم
بیوگرافی بازیگران
نوین تصویر
فیلم سازان مبتدی
پاژیا ( تئاتر و سینما)
مستند ساز
تئاتر بوشهر
داستان ،نمایشنامه،فیلمنامه
هنر تئاتر
خانه تئاتر
مرکز عکس تئاتر
منیرو روانی پور
هنرپیشه های ماندگار
سینماتئاتر
هیئت متوسلین حضرت زینب (س)
مدرسه کارگاهی فیلمنامه نویسی
اپلود عکس و فیلم
اخبار گناوه-محله شمال سرخور
آخر دنیا
من حرف می زنم
مروارید خلیج فارس
شهرمن گناوه
انجمن ادبی شهرستان گناوه
بانک اطلاعاتی و تجاری بندر گناوه
وزنه برداری بندر گناوه
اسماعیل منصور نژاد
رضا منصور نژاد
محمد دادفر
عطالله فخری
بامداد
نسیم کویر
سربسته
فرمانداری گناوه
سایت فرهنگی بوشهر فردا
انجمن های تخصصی آریاتیمز
نظرات جوان بهائی
کانون تبلیغاتی سبز آبی
تو هرگز نخواهی گشت - رضا بهارلو
سعيد شنبه زاده
گناوه شهرمن
فارغ التحصیلان دبیرستانهای سپاه
داوود منطق
دریانشر-غلامحسین دریانورد
گروه تـاتر ايليا
تئاتر خلخال
رزا جمالي
خبرهای حاج میرزای گناوه ای
سينما
جزيره دانلود
جامعه مترقي
هنر مهر ( علي ايزدجو)
عمو پورنگ جونم
شايد اين جمعه بيايد شايد ...
دانش آموز بسيجي
تازه چه خبر
دريافتو(دريانورد)
فروشگاه انلاين
الهام
انجمن هنرهای نمایشی
خداداد رضایی
نی نی سایت
دانلود آهنگ
سایت تفریحی و سرگرمی بچه های بندر گناوه
رمز بازیگر
باشگاه ورزشی حرم گناوه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
blogers